بسم الله الرحمن الرحیم
علم در كلام وحي

علم در كلام وحي

مجموعه مقالات علمی و اخلاقی

بنام خدا

"حقوق ، شخصیت وموقعیت احتماعی زن قبل وبعد از اسلام دربین ملل وسایر مذاهب(تفسیرالمیزان علامه طباطبایی)"

بحث علمى )پيرامون زن ، حقوق و شخصيت و موقعيت اجتماعى او از نظر اسلام و ديگرملل مذاهب( از آنجائى كه قانونگذار قوانين اسلام ، خداى تعالى است همه مى دانيم كه اساس قوانينش (مانند قوانين بشرى ) بر پايه تجارب نيست ، كه قانونى را وضع كند و بعد از مدتى به نواقص آن پى برده ناگزير لغوش ‍ كند، بلكه اساس آن مصالح و مفاسد واقعى بشر است ، چون خدا به آن مصالح و مفاسد آگاه است ، ليكن به حكم تعرف الاشياء باضدادها، ما براى درك ارزش قوانين الهى چه بسا نيازمند باشيم به اينكه در احكام و قوانين و رسوم دائر در ميان امتهاى گذشته و حاضر تامل و دقت كنيم . از سوى ديگر پيرامون سعادت انسانى بحث كنيم ، و به دست آوريم كه به راستى سعادت واقعى بشر در چيست ؟، و آنگاه نتيجه اين دو بررسى را با يكديگر تطبيق كنيم تا ارزش قوانين اسلام و مذاهب و مسلك هاى اقوام و ملتهاى ديگر را به دست آوريم ، و روح زنده آن را در بين ارواح آن قوانين متمايز ببينيم ، و اصلا مراجعه به تواريخ ملل و سير در آنها و بررسى خصائل و مذاهب ملل عصر حاضر براى همين است كه به قدر و منزلت اسلام پى ببريم ، نه اينكه احتمال مى دهيم در اقوال گذشته و معاصر، قانون بهتر و كاملترى هست و مى خواهيم به جستجوى آن برخيزيم . و به همين منظور مساله را از چند نقطه نظر مورد بحث قرار مى دهيم . 1- اينكه زن در اسلام چه هويتى دارد؟ و هويت زن را با هويت مرد مقايسه كنيم . 2- زن در نظر اسلام چه ارزش و موقعيتى در اجتماع دارد، تا معلوم كنيم تاءثر زن در زندگى بشريت تا چه حد است ؟. 3- اينكه : در اسلام چه حقوق و احكامى براى زن تشريع شده است؟. 4- تشريع آن احكام و قوانين بر چه پايه اى بوده است. و همانطور كه گفتيم براى روشن تر شدن بحث ناگزيريم آنچه را كه تاريخ از زندگى زن در قبل از اسلام ضبط كرده پيش بكشيم ، و در آن نظرى بكنيم ، ببينيم اقوام قبل از اسلام و اقوام غير مسلمان بعد از اسلام تا عصر حاضر چه اقوام متمدن و چه عقب افتاده ، با زن چه معامله اى مى كردند؟ و معلوم است كه بررسى تاريخى اين مساله بطور كامل از گنجايش اين كتاب بيرون است ، ناگزير شمه اى از تاريخ را از نظر مى گذرانيم و مى گذريم . زندگى زن در ملت هاى عقب مانده زندگى زن در امتها و قبائل وحشى ، از قبيل ساكنين افريقا و استراليا و جزائر مسكون در اقيانوسيه و امريكاى قديم و غير اينها نسبت به زندگى مردان نظير زندگى حيوانات اهلى بود، آن نظرى كه مردان نسبت به حيوانات اهلى داشتند همان نظر را نسبت به زن داشتند، و به زنان با همان ديد مى نگريستند. به اين معنا كه انسان به خاطر طبع استخدامى كه در او هست همانطور كه اين معنا را حق خود مى شمرد، كه مالك گاو و گوسفند و شتر و ساير حيوانات اهلى خود باشد، و در آن حيوانات هر نوع تصرفى كه مى خواهد بكند، و در هر حاجتى كه برايش پيش مى آيد به كار ببندد، از مو و كرك و گوشت و استخوان و خون و پوست و شير آن استفاده كند، و به همين منظور براى حيوان طويله مى ساخت ، و حفظش مى كرد، و نر و ماده آنها را به هم مى كشانيد تا از نتائج آنها هم استفاده كند، بار خود را به پشت آنها مى گذاشت ، و در كار شخم زمين و كوبيدن خرمن و شكار، آنها رابه كار مى گرفت ، و به طرق مختلف براى كارهاى ديگر، كه نمى توان شمرد، حيوانات را استخدام مى كرد. و اين حيوانات بى زبان از بهره هاى زندگى و آنچه كه دلهايشان آرزو مى كرد از خوردنى و نوشيدنى و مسكن و جفت گيرى و استراحت آن مقدار را دارابودند كه مالكش در اختيارش بگذارد، و انسان هم آن مقدار در اختيار حيوانات مى گذاشت كه مزاحم و منافى با اغراضش نباشد، او اين حيوانات را تسخير كرد، تا به زندگى او سود رساند، نه اينكه مزاحم زندگى او باشد. و به همين جهت بسيار مى شد كه بهره كشى از آن زبان بسته ها، مستلزم رفتارى مى شد كه از نظر خود آن حيوانات بسيار ظالمانه بود، و اگر حيوان زبان مى داشت وخودش ناظر در سرنوشت خود بود فريادش از اين زورگوئى هاى عجيب بلند مى شد، چه بسيار حيوانى كه بدون داشتن هيچ جرمى مظلوم واقع مى شد، و چه بسيار حيوان ستم كشى كه از ظلم صاحبش به استغاثه در مى آمد و امروز هم در مى آيد، و كسى نيست كه به دادش برسد، و چه بسيار ستمكارى كه بدون هيچ مانعى به ظلم خود ادامة مى دهد، چه ب سيار حيواناتى كه بدون داشتن هيچگونه استحقاق ، زندگى لذت بخشى دارند، و تنها به خاطر اينكه سگ خوش قواره اى است از كاخ ‌ها و بهترين ماشين ها و بهترين غذاها برخوردار باشند، و فلان اسب فقط به خاطر اينكه نژاد خوبى دارد در ناز و نعمت بسر برده و در مساله تخم گيرى از او استفاده كنند.و بر عكس چه بسيار حيواناتى كه بدون هيچ تقصيرى ، در سخت ترين شرايط زندگى كنند، و مانند الاغ باربر و اسب عصارى ، دائما در زحمت و سختى باشند. حيوان براى خودش هيچ حقى از حقوق زندگى ندارد، و در سايه حقوقى كه صاحبش براى خودش قائل است زندگى مى كند، اگر كسى پاى سگى و يا اسبى را بشكند از اين نظر تعقيب نمى شود كه چرا حيوان بى زبان را آزردى ، و حق او را پايمال ساختى ؟، بلكه از اين نظر تعقيب مى شود كه چرا به صاحب حيوان ضرر رساندى ، و حيوان قيمتى او را از قيمت انداختى ، همه اينها براى اين است كه انسان ، زندگى و هستى حيوانات را دنباله رو زندگى خود و فرع هستى خود مى داند، و ارزش جايگاه آنها را طفيلى ارزش وجودى خود مى شمارد. در اين امت ها و قبائل زندگى زنان نيز در نظر مردان چنين زندگى يى بود، يعنى مردان زندگى زنان را پيرو زندگى خود مى دانستند، و معتقد بودند كه زنان براى خاطر مردان خلق شده اند، و بطور اجمال و سربسته و بدون اينكه فكر كنند چه مى گويند، مى گفتند: هستى و وجود زنان و زندگيشان تابع هستى و زندگى مردان است ، و عينا مانند حيوانات هيچ استقلالى در زندگى و هيچ حقى ندارند و زن ، مادام كه شوهر نكرده تحت سرپرستى و ولايت پدر است ، و بعد از ازدواج تحت ولايت شوهر است ، آن هم ولايت بدون قيد و شرط و بدون حد ومرز. در اين امتها مرد مى توانست زن خود را به هر كس كه بخواهد بفروشد، و يا ببخشد و يا او را مانند يك كالا قرض دهد تا از او كام بگيرند، بچه دار شوند، يابه خدمت بگيرند و يا بهره هائى ديگر بكشند، و مرد حق داشت او را تنبيه و مجازات كند، كتك بزند، زندان كند، و حتى به قتل برساند، و يا او را گرسنه و تشنه رها كند، حال او بميرد يا زنده بماند، و نيز حق داشت او را مخصوصا در مواقع قحطى و يا جشن ها مانند گوسفند چاق بكشد، و گوشتش را بخورد، و آنچه را كه از مال مربوط به زن بود، مال خودش مى‌دانست ، حق زن را هم ، حق خود مى شمرد، مخصوصا از جهت دادوستد و ساير معاملاتى كه پيش مى‌آمد خود را صاحب اختيار مى دانست . و بر زن لازم بود كه از مرد (پدرش باشد يا شوهرش ) در آنچه امر و دستور مى دادند كوركورانه اطاعت كند، چه بخواهد و چه نخواهد و باز به عهده زن بود كه امور خانه و اولاد و تمامى مايحتاج زندگى مرد را در خانه فراهم نمايد، و باز به عهده او بود كه حتى سخت ترين كارها را تحمل كند، بارهاى سنگين را به دوش بكشد، گل كارى و امثال اين كارها را بكند، و در قسمت حرفه و صنعت پست ترين حرفه را بپذيرد. و اين رفتار عجيب ، در بين بعضى از قبائل به حدى رسيده بود كه وقتى يك زن حامله بچه خود را به دنيا مى آورد بلافاصله بايد دامن به كمر بزند و به كارهاى خانه بپردازد. در حاليكه شوهرش با نداشتن هيچ كسالتى خودرا به بيمارى بزند، و در رختخواب بخوابد و زن بدبختش به پرستارى او بپردازد،اينها كلياتى بود از حقوقى كه زن در جامعه عقب مانده داشت ، و از بهره هائى كه از زندگى اش مى برد، كه البته اهل هر قرن از قرنها بربريت و وحشيگرى و خصلت ها وخصوصيتهاى مخصوص به خود داشته ، سنت ها و آداب قومى با اختلاف عادات موروثيشان و اختلاف مناطق زندگى و جوى كه بر آن زندگى احاطه داشت ، مختلف مى شد كه هركس به كتب تاءليف شده در اين باب مراجعه كند، از آن عادات و رسوم آگاه مى شود. زندگى زن در امتهاى پيشرفته قبل از اسلام منظور ما از امتهاى متمدن و پيشرفته آن روز، آن امت هائى است كه تحت رسوم ملى و عادات محفوظ و موروثى زندگى مى كرده اند بدون اينكه رسوم و عاداتشان مستند به كتابى يا مجلس قانونى باشد، مانند مردم چين و هند و مصر قديم و ايران و نظائر اينها. آنچه در اين باب در بين تمامى اين امتها مشترك بوده ، اين بود كه زن در نظر اين اقوام هيچگونه استقلال و حريت و آزادى نداشته ، نه در اراده اش و نه در اعمالش ، بلكه در همه شؤ ون زندگى اش تحت قيمومت و سرپرستى و ولايت بوده ، هيچ كارى را از پيش خود منجز و قطعى نمى كرده ، و حق مداخله در هيچ شانى از شؤون اجتماعى را نداشته است (نه در حكومت ، نه درقضاوت ، و نه در هيچ شانى ديگر(. حال ببينيم با نداشتن هيچ حقى از حقوق ، چه وظائفى به عهده داشته است ؟ اولا تمامى آن وظائفى كه به عهده مرد بوده به عهده او نيز بوده است ، حتى كسب كردن و زراعت و هيزم شكنى و غير آن ، و ثانيا علاوه بر آن كارها، اداره امور خانه و فرزند هم به عهده او بوده ، و نيز موظف بود كه از مرد در آنچه مى گويد و مى خواهد اطاعت كند. البته زن در اينگونه اقوام ، زندگى مرفه ترى نسبت به اقوام غير متمدن داشته است ، چون اينان ديگر مانند آن اقوام به خود اجازه نمى دادند زنى را بكشند، و گوشتشان را بخورند، و بطور كلى از مالكيت محرومشان نمى دانستند، بلكه زن فى الجمله مى توانست مالك باشد، مثلا ارث ببرد، و اختيار ازدواج داشته باشد، گو اينكه ملكيت واختياراتش در اينگونه موارد هم ، به استقلال خود او نبود. در اين جوامع مرد مى توانست زنان متعدد بگيرد، بدون اينكه حد معينى داشته باشد، و مى توانست هر يك از آنان را كه دلش خواست طلاق دهد، و شوهر بعد از مرگ زنش مى توانست بدون فاصله ، زن بگيرد، ولى زن بعد از مرگ شوهرش نمى توانست شوهر كند، و از معاشرت با ديگران در خارج منزل ، غالبا ممنوع بود. و براى هر يك از اين امت ها بر حسب اقتضاى مناطق و اوضاع خاص به خود، احكام و رسوم خاصى بود، مثلا امتياز طبقاتى كه در ايران وجود داشت چه بسا باعث مى شد زنان از طبقه بالا حق مداخله در ملك و حكومت و حتى رسيدن به سلطنت و امثال آن را داشته باشند، و يابتوانند با محرم خود چون پسر و برادر ازدواج كنند، ولى ديگران كه در طبقه پائين اجتماع بودند چنين حقى را نداشته باشند. و مثلا در چين از آنجا كه ازدواج نوعى خودفروشى و مملوكيت بود، و زن در اين معامله خود را يكباره مى فروخت ، قهرا ديگر معقول نبود كه اختيارات يك زن ايرانى را داشته باشد، و همينطور هم بود يك زن چينى از ارث محروم بود، و حق آن را نداشت كه با مردان و حتى با پسران خود سر يك سفره بنشيند، و مردان مى توانستند دو نفرى و يا چند نفرى يك زن بگيرند، و در بهره گيرى از او، و استفاده از كار او با هم شريك باشند، آن وقت اگر بچه دار مى شد غالبا فرزند از آن مردى بود كه كودك به او بيشتر شباهت داشت. و مثلا در هند، از آنجائى كه معتقد بودند زن پير و مرد و مانند يكى از اعضاى بدن او است ديگر معقول نبود كه بعد از شوهر، ازدواج براى او حلال و مشروع باشد، بلكه تا ابد بايد بى شوهر زندگى كند و بلكه اصلا نبايد زنده بماند، چون گفتيم زن را به منزله عضوى از شوهر مى دانستند، و در نتيجه همانطور كه بر حسب رسوم خود مردگان را مى سوزاندند، زن زنده را هم با شوهر مرده اش آتش مى زدند، و يا اگر زمانى زنده مى ماندند، در كمال ذلت و خوارى زندگى مى كردند. زنان هند قديم در اى ام حيض ، نجس و پليد بودند، و دورى كردن از آنان لازم بود، و حتى لباسهايشان وهر چيزى كه با دست يا جاى ديگر بدنشان تماس مى گرفت ، نجس و خبيث بود. و مى توان وضع زنان در اين امتها را اينطور خلاصه كرد كه : نه انسان بودند و نه حيوان ،بلكه برزخى بين اين دو موجود به حساب مى آمدند، به اين معنا كه از زن ، به عنوا ن يك انسان متوسط و ضعيف استفاده مى كردند، انسانى كه هيچگونه حقى ندارد، مگر اينكه به انسانهاى ديگر در امور زندگى كمك كند، مثل فرزند صغير كه حد وسطى است بين حيوان و انسان كامل ، به ساير انسانها كمك مى كند، اما خودش ‍ مستقلا حقى ندارد، و تحت سرپرستى و ولايت پدر يا ساير اولياى خويش است ، بله بين فرزند صغيرو زن ، اين فرق بود كه فرزند بعد از بلوغش از تحت سرپرستى خارج مى شد، ولى زن تا ابد تحت سرپرستى ديگران بود. زن در ميان كلدانيان ، آشوريان ، روميان و يونانيان قديم امت هائى كه تاكنون نام برديم ، امت هايى بودند كه بيشتر آداب و رسوم شان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثى و امثال آن بود، و ظاهرا به هيچ كتاب و قانونى تكيه نداشت ، در اين ميان امت هائى از قبيل كلدانيان و روميان و يونانيان هستند كه تحت سيطره قانون و يا كتاب هستند. اما كلده و آشور، كه قوانين (حامورابى( در آن حكومت مى كرد، به حكم آن قوانين ، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم مى دانستند. و نيز به حكم آن شريعت ، زن نه در اراده اش استقلال داشت و نه در عمل ، حتى اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمى كرد و يا عملى را مستقلا انجام مى داد، مرد مى توانست او را از خانه بيرون كرده ، و يا زنى ديگر بگيرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله يك برده را بكند، و اگر در تدبير امور خانه اشتباهى مى نمود مثلا اسراف مى كرد، شوهر مى توانست شكايتش را نزد قاضى ببرد، و بعد از آنكه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق كند. و اما روم ، كه از قديمى ترين امتهائى است كه قوانين مدنى وضع كرده است ، اولين بارى كه دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از ميلاد بود كه به تدريج ، در صدد تكميل آن برآمد، و اين قانون ، نوعى استقلال به خانه داده ، كه در آن چهار ديوارى دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است ، و اين سرپرست يا شوهر است و يا پدر فرزندان كه نوعى ربوبيت و سرپرستى نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه بايد او را بپرستند، همانطور كه خود او در كودكى پدران گذشته خود را كه قبل از او تاسيس خانواده كردند مى پرستيد، و اين سرپرست اختيار تام دارد، و اراده او در تمامى آنچه كه مى خواهد و به آن امر مى كند نسبت به اهل خانه اش يعنى زنان و فرزندان نافذ و معتبر است ، حتى اگر صلاح بداند كه فلان زن و يا فلان فرزند بايد كشته شود، بايد بدون چون و چرا اطاعتش مى كردند، و كسى نبود كه با وى مخالفت كند. و زنان خانه يعنى همسر و دختر و خواهر وضع بدترى نسبت به مردان و حتى پسران داشتند، با اينكه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولى زنان اصولا جزء جامعه نبودند، و در نتيجه به شكايت آنها گوش نمى دادند، و هيچ معامله اى از ايشان معتبر و نافذ نمى شد، و مداخله در امور اجتماعى به هيچ وجه از آنان صحيح نبود، ولى مردان خانه ، يعنى اولاد ذكور و برادران سرپرست و حتى پسر خوانده ها (چون در آن روزها پسرخواندگى در ميان روميان و همچنين يونانيان و ايرانيان و اعراب معمول بوده ) مى توانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگى خود را اداره كنند. زنان در روم قديم جزء اعضاى اصلى خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشكيل مى دادند، زنان تابع خانواده بودند، درنتيجه قرابت اجتماعى رسمى كه مؤ ثر در مساله توارث و امثال آنست ، مختص در بين مردان بود (مردان بودند كه از يكديگر ارث مى بردند، و يا مثلا شجره دودمانشان به وسيله ايشان حفظ مى شد) و اما زنان نه در بين خود خويشاوندى (خواهرى و دختر عموئى و غيره ) داشتند، و نه در بين خود و مردان ، حتى بين زن و شوهر خويشاوندى نبود، بين پسر با مادرش و بين خواهر و برادرش و بين دختر و پدرش ارتباط خويشاوندى كه باعث توارث شود نبود. بلكه تنها قرابت طبيعى (كه باعث اتصال زن و مردى به هم و تولد فرزندى از آن دومى شد) وجود داشت ، و بسا مى شد كه همين نبودن قرابت رسمى مجوز آن مى شد كه با محارم يكديگر ازدواج كنند، و سرپرست خانه ، كه ولى همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج كند، چون ولى دختر و سرپرست او بود همه رقم اختيارى در او داشت . و سخن كوتاه اينكه در اجتماع خانواده ، وجود زن در نظر روميان وجودى طفيلى ، و زندگيش تابع زندگى مردان بود، زمام زندگى و اراده اش به دست سرپرست خانه بود، كه يا پدرش باشد اگر پدرى در خانه بود، و يا همسرش اگر در خانه كسى به نام همسر باشد، و يا مردى ديگر غير آن دو، و سرپرست خانه هر كارى مى خواست با او مى كرد، و هر حكمى كه دلش مى خواست مى راند. چه بسا مى شد كه او را مى فروخت ، و يا به ديگران مى بخشيد، و يا براى كام گيرى به ديگران قرض مى داد، و چه بسا به جاى حقى كه بايد بپردازد (مثلا قرض يا ماليات ) خواهر يا دخترش را در اختيار صاحب حق مى گذاشت ، و چه بسا او را با كتك و حتى كشتن مجازات مى كرد، تدبير مال زنان نيز بدست مردان بود، هر چند كه آن مال مهريه اى باشد كه با ازدواج بدست آورده ، و يا با اذن ولى خود كسب كرده باشد، ارث را كه گفتيم نداشت و از آن محروم بود، و اختيار ازدواج كردن دختر و زن به دست پدر و يا يكى از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم كه به دست شوهر بود و... آرى اين بود وضع زن در روم . و اما يونان ، وضع زن در آنجا و اصولا وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبيت و سر پرستى خانواده ، نزديك همان وضع روم بود. يعنى قوام و ركن اجتماع مدنى و همچنين اجتماع خانوادگى نزد آنان ، مردان بودند، و زنان تابع و طفيلى مردان به حساب مى آمدند، و به همين جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت ، بلكه تحت ولايت و سرپرستى مرد بود. ليكن همه اين اقوام ، در حقيقت قوانين خود را، خودشان نقض كردند، براى اين كه اگر براى زن استقلالى قائل نبودند، بايد همه جا قائل نباشند، يعنى همانطورى كه يك كودك نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش ، بايد در مورد زنان نيز ا ينطور حكم مى كردند كه اگر در اراده و اعمالشان آنجا كه مثلا مى خواهند چيزى بخرند ويا بفروشند مستقل نيستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، يعنى اگر كار خلافى كردند، نبايد خودشان جريمه شوند، و يا شكنجه گردند، بلكه بايد ولى و سرپرستشان جريمه بپردازد. ولى همانطور كه گفتيم ، اين اقوام ، طفيلى بودن زن را فقط در طرف منافعشان حكم مى كردند، اگر كار نيكى مى كردند پاداش آنها به كيسه سرپرست آنها مى رفت و اما اگر كار بدى مى كردند، خودشان شكنجه مى شدند. و اين خود عينا يكى از شواهد و بلكه از دلايلى است كه دلالت مى كند بر اينكه در تمامى اين قوانين زن را به اين نظر كه موجودى است ضعيف و جزئى است از اجتماع ، اما جزئى ناتوان و محتاج به قيم ، مورد توجه قرار ندادند، بلكه به اين ديد به او نگاه كرده اند كه موجودى است مضر، و مانند ميكروبى است كه مزاج اجتماع را تباه مى كند، و صحت آن را سلب مى نمايد، چيزى كه هست مى ديدند كه اجتماع حاجت حياتى و ضرورى به اين ميكروب دارد، زيرا اگر زن نباشد نسل بشر باقى نمى ماند، لذا مى گفتند: چاره اى نيست جز اينكه بايد به شاءن وى اعتنا كنيم و وبال امر او را به عهده بگيريم . پس اگر جرمى و خيانتى كرد بايد خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر كار نيكى كرد و سودى رسانيد مردان از آن بهره مند شوند، و براى ايمنى از شرش نبايد هيچگاه آزادش گذاشت ، كه هر كارى خواست بكند، عينا مانند يك دشمن نيرومندى كه در جنگ شكست خورده باشد و او را اسير گرفته باشند، مادام كه زنده است بايد مقهور و زير دست باشد، اگر كار بدى كند شكنجه مى شود، و اگر كار نيكى كند تشكر و تقدير از او به عمل نمى آيد. و همينكه ديديد مى گفتند كه قوام اجتماع به وجود مردان است ، باعث شد كه معتقد شوند به اينكه اولاد حقيقى انسان ، فرزندان پسر مى باشند، و بقاى نسل به بقاى پسران است ، (و اگر كسى فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقيقت بلا عقب و اجاق كور است )، و همين اعتقاد منشا پيدايش عمل تبنى (فرزندگيرى ) شد، يعنى باعث آن شد كه اشخاص بى پسر، پسر ديگرى را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود كنند، و تمامى آثار فرزند واقعى را در مورد او هم مترتب سازند، براى اينكه مى گفتند خانه اى كه در آن فرزند پسر نيست محكوم به ويرانى و نسل صاحب خانه محكوم به انقراض است ، لذا ناچار مى شدند بچه هاى پسر ديگران را فرزند خود بخوانند، تا به خيال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اينكه مى دانستند اين فرزند خوانده ، فرزند ديگران است و از نسل ديگران آمده ، مع ذلك فرزند قانونى خود به حساب مى آوردند، و به او ارث مى دادند و از او ارث مى بردند، و تمامى آثار فرزند صلبى را در مورد او مترتب و جارى مى كردند. و وقتى مردى از اين اقوام يقين مى كرد كه عقيم است و هرگز بچه دار نمى شود، دست به دامن يكى از نزديكان خود از قبيل : برادر و برادر زاده مى شد، و او رابه بستر همسر خود مى برد تا با او جماع كند، و از اين جماع فرزندى حاصل شده ، واو آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقى بماند. مساله ازدواج و طلاق نيز در يونان و روم نزديك به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در يونان اگر زن از يكى بيشتر مى شد يكى از آن زنان ، زن قانونى و رسمى بود و بقيه غير رسمى .آن محيطى كه قرآن در آن نازل شد. وضع زن در عرب و محيط زندگى اعراب عرب از همان زمانهاى قديم در شبه جزيره عربستان زندگى مى كرد، سرزمينى بى آب و علف و خشك و سوزان ، و بيشتر سكنه اين سرزمين ، از قبائل صحرانشين و دور از تمدن بودند، و زندگيشان با غارت و شبيخون ، اداره مى شد، عرب از يك سو، يعنى از طرف شمال شرقى به ايران و از طرف شمال به روم واز ناحيه جنوب به شهرهاى حبشه و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بودند، و به همين جهت عمده رسومشان رسوم توحش بود، كه در بين آن رسوم ، احيانا اثرى از عادات روم و ايران و هند و مصر قديم هم ديده مى شد. عرب براى زن نه استقلالى در زندگى قائل بود و نه حرمت و شرافتى ، بله حرمتى كه قائل بود براى بيت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نمى بردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدى معين ، جائز بود، همچنانكه در يهود نيز چنين است ، و همچنين در مساله طلاق براى زن اختيارى قائل نبود، و دختران را زنده به گور مى كرد، اولين قبيله اى كه دست به چنين جنايتى زد، قبيله بنوتميم بود، و به خاطر پيشامدى بود كه در آن قبيله رخ داد، و آن اين بود كه با نعمان بن منذر جنگ كردند، و عده اى از دخترانشان اسير شدند كه داستانشان معروف است ، و از شدت خشم تصميم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن كنند و اين رسم ناپسند به تدريج در قبائل ديگر عرب نيز معمول گرديد، و عرب هرگاه دخترى برايش متولد مى شد به فال بد گرفته و داشتن چنين فرزندى را ننگ مى دانست بطورى كه قرآن مى فرمايد: (يتوارى من القوم من سوء ما بشّربه )، يعنى پدر دختر از شنيدن خبر ولادت دخترش خود را از مردم پنهان مى كرد و بر عكس هر چه بيشتر داراى پسر مى شد (هر چند پسر خوانده ) خوشحال تر مى‌گرديد، و حتى بچه زن شوهردارى را كه با او زنا كرده بود، به خود ملحق مى كرد و چه بسا اتفاق مى افتاد كه سران قوم و زورمندان ، بر سر يك پسرى كه با مادرش زنا كرده بودند نزاع مى كردند، و هر يك آن پسر را براى خود ادعا مى نمودند. البته از بعضى خانواده هاى عرب اين رفتار هم سرزده ، كه به زنان و مخصوصا دختران خود در امر ازدواج استقلال داده ، و رعايت رضايت و انتخاب خود او را كرده باشند، كه اين رفتار از عرب ، شبيه همان عادتى است كه گفتيم در اشراف ايرانيان معمول بود، و خود يكى از آثار امتياز طبقاتى در جامعه است . و به هر حال رفتارى كه عرب با زنان داشت ، تركيبى بود از رفتار اقوام متمدن و رفتار اقوام متوحش ، ندادن استقلال به زنان در حقوق ، و شركت ندادن آنان در امور اجتماعى از قبيل حكومت و جنگ و مساله ازدواج و اختيار دادن امر ازدواج به زنان اشراف را از ايران و روم گرفته بودند، و كشتن آنان و زنده به گور كردن و شكنجه دادن را از اقوام بربرى و وحشى اقتباس كرده بودند، پس محروميت زنان عرب از مزاياى زندگى مستند به تقديس و پرستش رئيس خانه نبود، بلكه از باب غلبه قوى و استخدام ضعيف بود. و اما مساله )پرستش ( در بين عرب اينچنين بود كه همه اقوام عرب (چه مردان و چه زنان ) بت مى پرستيدند، و عقائدى كه درباره بت داشتند شبيه همان عقائدى است كه صابئين در باره ستاره و ارباب انواع داشتند، چيزى كه هست بت هاى عرب بر حسب اختلافى كه قبائل در هواها و خواسته ها داشتند مختلف مى شد، ستارگان و ملائكه (كه به زعم ايشان دختران خدا هستند) را مى پرستيدند و از ملائكه و ستاره صورت هايى در ذهن ترسيم نموده و بر طبق آن صورتها، مجسمه هائى مى ساختند، كه يا از سنگ بود و يا از چوب ، و هواها و افكار مختلفشان به آنجا رسيد كه قبيله بنى حنيفه بطورى كه از ايشان نقل شده بتى از )خرما ((كشك،) (روغن) (آرد) و... درست كرده و سالها آن را مى پرستيدند و آنگاه دچار قحطى شده و خداى خود را خوردند!. شاعرى در اين زمينه چنين گفت : اكلت حنيفة ربها---- زمن التقحم و المجاعة لم يحذروا من ربهم ---- سوء العواقب و التباعة قبيله بنى حنيفه در قحطى و از گرسنگى پروردگار خود را خوردند ونه از پروردگار خود حذر كردند، و نه از سوء عاقبت اين كار پروا نمودند!! و بسا مى شد كه مدتى سنگى را مى پرستيدند، اما آنگاه كه به سنگ زيبائى مى رسيدند سنگ اول را دور انداخته و دومى را براى خدائى بر مى گزيدند، و اگر چيزى پيدا نمى كردند براى پرستش مقدارى خاك جمع نموده و گوسفند شيردهى مى آوردند و شيرش را روى آن خاك مى دوشيدند، و از آن گل بتى مى ساختند و بلا فاصله به دور همان بت ، طواف مى كردند! و زنان محروميت و تيره بختى هائى كه در اين جوامع داشتند در دل و فكر آنان ضعفى ايجاد كرد، و اين ضعف فكرى اوهام و خرافات عجيب و غريبى در مورد حوادث و وقايع مختلف در آنان پديد آورد، كه كتب تاريخى اين خرافات و اوهام را ضبط كرده است . و اين بود خلاصه اى از احوال زن در مجتمع انسانى در ادوار مختلف قبل از اسلام ، و در عصر ظهور اسلام . نتايجى كه از آنچه گفته شد به دست مى آيد. همانطور كه در اول بحث وعده داده بوديم ، تمامى سعى خود را در اختصار گوئى بكار برديم ، و از همه آنچه كه گفتيم ، چند نتيجه به دست مى آيد: اول اينكه : بشر در آن دوران درباره زن دو طرز تفكر داشت ، يكى اينكه زن را انسانى در سطح حيوانات بى زبان مى دانست ، و ديگر اينكه او را انسانى پست و ضعيف در انسانيت مى پنداشت ، انسانى كه مردان ، يعنى انسان هاى كامل در صورت آزادى او از شر و فسادش ايمن نيستند، و به همين جهت بايد هميشه در قيد تبعيت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند كه زنان آزادى و حريتى در زندگى خود كسب كنند، نظريه اول با سيره اقوام وحشى و نظريه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسب تر است . دوم اينكه : بشر قبل از اسلام نسبت به زن از نظر وضع اجتماعى نيز دو نوع طرز تفكر داشت ، بعضى از جوامع زن را خارج از افراد اجتماع انسانى مى دانستند، و معتقد بودند زن جزء اين هيكل تركيب يافته از افراد نيست ، بلكه از شرايط زندگى او است ، شرايطى كه بشر بى نياز از آن نمى باشد، مانند خانه كه از داشتن و پناه بردن در آن چاره اى ندارد، و بعضى ديگر معتقد بودند زن مانند اسيرى است كه به بردگى گرفته مى شود، و از پيروان اجتماع غالب است ، و اجتماعى كه او را اسير كرده ، از نيروى كار اومى كند، و از ضربه زدنش هم جلوگيرى مى نمايد. سوم اينكه : محروميت زن در اين جوامع همه جانبه بود، و زن را از تمامى حقوقى كه ممكن بود از آن بهره مند شود، محروم مى دانستند، مگر به آن مقدارى كه بهره مندى زن در حقيقت به سود مردان بود، كه قيم زنان بودند. چهارم اينكه : اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوى بر ضعيف و به عبارت ديگر هر معامله اى كه با زنان مى كردند بر اساس قريحه استخدام و بهره كشى بود، اين روش امت هاى غير متمدن بود، و اما امت هاى متمدن علاوه بر آنچه كه گفته شد اين طرز تفكر را هم داشتند كه زن انسانى است ضعيف الخلقه ، كه توانائى آن را ندارد كه در امور خود مستقل باشد، و نيز موجودى است خطرناك كه بشر از شر و فساد او ايمن نيست و چه بسا كه اين طرز تفكرها در اثر اختلاط امت ها و زمان ها در يكديگر اثر گذاشته باشند. اسلام چه تحولى در امر زن پديد آورد؟ سراسر دنيا عقائدى را كه شرح داديم ، همچنان درباره زن داشت ، و رفتارهائى كه گفتيم معمول مى‌داشت ، و زن را در شكنجه گاه ذلت و پستى زندانى كرده بود، بطورى كه ضعف و ذلت ، يك طبيعت ثانوى براى زن شده و گوشت و استخوانش با اين طبيعت مى روئيد، و با اين طبيعت به دنيا مى آمد و مى مرد، و كلمات زن و ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان ، بلكه در نظر خود زنان نيز مثل واژه هاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اينكه در معانى متفاوتى وضع شده بودند، و اين خود امرى عجيب است ، كه چگونه در اثر تلقين و شستشوى مغزى فهم آدمى واژگونه و معكوس مى گردد، و تو خواننده عزيز اگر به فرهنگ محلى امت ها مراجعه كنى ، هيچ امتى را نخواهى يافت ، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن كه مثل هائى سارى و جارى درباره ضعف زنان و خوارى آنان ، در آن فره نگ وجود نداشته باشد، بلكه به هر يك از اين فرهنگ ها مراجعه كنى ، خواهى ديد كه با همه اختلافاتى كه در اصل زبان و سياق ها و لحن هاى آن هست ، انواعى از استفاده و كنايه و تشبيه مربوط به كلمه زن خواهى يافت ، و خواهى ديد كه مرد ترسو و يا ضعيف و يا بى عرضه و يا خوارى طلب و يا ذلت پذير و يا تن به ذلت ده را زن مى نامند، مثل اين شعر عرب كه مى گويد: و ما ادرى و ليت اخال ادرى ----اقوم آل حصن ام نساء نمى دانم و ايكاش مى دانستم كه آل حصن مردانند و يا زنان ، و صدها هزار از اينگونه مثلهاى شعرى و نثرى رادر هر لغتى خواهى يافت . و اين به تنهائى براى اهل تحقيق كافى است كه بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفكرى درباره زن داشته است ، و ديگر حاجت ندارد به اينكه سيره نويسان و كتب تاريخى فصل جداگانه و يا كتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اينكه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى مى كند. و در هيچ تاريخ و نوشته اى قديمى چيزى كه حكايت از احترام و اعتنا بشان زن كند، نخواهى يافت ،مگر مختصرى در تورات و در وصاياى عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) كه بايد به زنان مهربانى كرد و تسهيلاتى براى آنان فراهم نمود. و اما اسلام يعنى آن دينى كه قرآن براى تاءسيس آن نازل گرديده ، در حق زن نظريه اى ابداع كرده كه از روزى كه جنس بشر پا به عرضه دنيا گذاشت تا آن روز چنين طرز تفكرى در مورد زن نداشت ، اسلام در اين نظريه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آنطور كه هست و بر آن اساسى كه آفريده شده ، به جهان معرفى كرد، اساسى كه به دست بشر منهدم شده و آثارش نيز محو گشته بود. اسلام عقائد و آرائى كه مردم درباره زن داشتند و رفتارى كه عملا با زن مى كردند را بى اعتبار نموده و خط بطلان برآنها كشيد. هويت زن در اسلام و اما هويت زن در اسلام : اسلام بيان مى كند كه زن نيز مانند مرد انسان است ، و هر انسانى چه مرد و چه زن فردى است از انسان كه در ماده و عنصر پيدايش او دو نفر انسان نر و ماده شركت و دخالت داشته اند، و هيچ يك از اين دو نفر بر ديگرى برترى ندارد، مگر به تقوا، همچنانكه كتاب آسمانى خود مى فرمايد: )يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى ، و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا، ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم). بطورى كه ملاحظه مى كنيد قرآن كريم هر انسانى را موجودى گرفته شده و تاءليف يافته از دو نفر انسان نر و ماده مى داند، كه هر دو بطور متساوى ماده وجود و تكون او هستند، و انسان پديد آمده (چه مرد باشد و چه زن) مجموع ماده اى است كه از آن دو فرد گرفته شده است . قرآن كريم در معرفى زن مانند آن شاعر نفرمود: (و انما امهات الناس اوعية(، و مانند آن ديگرى نفرمود: بنونا بنوا ابناءنا و بناتنا---- بنوهن ابناء الرجال الاباعد بلكه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقى تاءليف يافته از زن و مرد معرفى كرد، در نتيجه تمامى افراد بشرامثال يكديگرند، و بيانى تمام تر و رساتر از اين بيان نيست ، و بعد از بيان اين عدم تفاوت ، تنها ملاك برترى را تقوا قرار داد. از نظر اسلام مرد و زن از نظر خلقت برابرند و نيز در جاى ديگر فرمود ( انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى ، بعضكم من بعض،) در اين آيه تصريح فرموده كه كوشش و عمل هيچكس نزد خدا ضايع نمى شود، و اين معنا را تعليل كرده به اينكه چون بعضى از بعض ديگر هستيد، و صريحا نتيجه آيه قبلى كه مى فرمود: )انا خلقناكم من ذكر و انثى ...( را بيان مى كند، و آن اين است كه مرد و زن هر دو از يك نوع هستند، و هيچ فرقى در اصل خلقت و بنياد وجود ندارند. آنگاه همين معنا را هم توضيح مى دهد به اينكه عمل هيچ يك از اين دو صنف نزد خدا ضايع و باطل نمى شود، و عمل كسى به ديگرى عايد نمى گردد، مگر اينكه خود شخص عمل خود را باطل كند. و به بانگ بلند اعلام مى دارد: (كل نفس بما كسبت رهينه(، نه مثل مردم قبل از اسلام كه مى گفتند: (گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نيك شاءن و منافع وجودشان مال مردان است !( و ما انشاء اللّه به زودى توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد. ملاك برترى از نظر اسلام تقوى و پرهيزگارى است پس وقتى به حكم اين آيات ، عمل هر يك از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش ) به حساب خود او نوشته مى شود، و هيچ مزيتى جز با تقوا براى كسى نيست ، و با در نظر داشتن اينكه يكى از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ايمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محكم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم ) است ، پس يك زنى كه درجه اى از درجات بالاى ايمان را دارد، و يا سرشار از علم است ، و يا عقلى پخته و وزين دارد، و يا سهم بيشترى از فضائل اخلاقى را دارا مى باشد، چنين زنى در اسلام ذاتا گرامى تر و از حيث درجه بلندتر از مردى است كه هم طراز او نيست ، حال آن مرد هر كه مى خواهد باشد، پس هيچ كرامت و مزيتى نيست ، مگر تنها به تقوا و فضيلت . و در معناى آيه قبلى بلكه روشن تر از آن آيه زيراست ، كه مى فرمايد:)من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة ، و لنجزينهم اجره باحسن ما كانوا يعملون (. و نيز آيه زير است كه مى فرمايد: )ومن عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤ من فاولئك يدخلون الجنه ، يرزقون فيها بغيرحساب (. و نيز آيه زير است كه مى فرمايد: (و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مؤ من فاولئك يدخلون الجنة ، و لا يظلمون نقيرا( نكوهش عرب جاهليت در قرآن به جهت بى اعتنايى به امر زنان علاوه بر اين آيات كه صريحا تساوى بين زن و مرد را اعلام مى كند، آيات ديگرى هست كه صريحا بى اعتنائى به امر زنان را نكوهش نموده ، از آن جمله مى فرمايد: (و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم ، يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ، ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب ، الا ساء ما يحكمون (.و اينكه مى فرمايد خود را از شرمسارى از مردم پنهان مى كند، براى اين است كه ولادت دختر را براى پدر ننگ مى دانستند، و منشا عمده اين طرز تفكر اين بود كه مردان در چنين مواقعى تصور مى كردند كه اين دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازيچه جوانان قرار خواهد گرفت ، و اين خود نوعى غلبه مرد بر زن است ، آن هم در يك امر جنسى كه به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است ، در نتيجه ، ننگ زبان زد شدنش به ريش پدر و خاندان او مى چسبد. همين طرز تفكر، عرب جاهليت را واداشت تا دختران بى گناه خود را زنده زنده دفن كنند. سبب ديگر قضيه را كه علت اولى اين انحراف فكرى بود در گذشته خوانديد، و خداى تعالى در نكوهش از اين عمل نكوهيده ،كرده و فرمود: (واذا المووده سئلت ، باى ذنب قتلت (. از بقاياى اينگونه خرافات بعداز ظهور اسلام نيز در بين مسلمانان ماند، و نسل به نسل از يكديگر ارث بردند، وتاكنون نتوانسته اند لكه ننگ اين خرافات را از صفحه دل بشويند، به شهادت اينكه مى بينيم اگر زن و مردى با يكديگر زنا كنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد مى ماند، هر چند كه توبه هم كرده باشد، ولى دامن مرد ننگين نمى شود، هر چند كه توبه هم نكرده باشد، با اين كه اسلام اين عمل نكوهيده را هم براى زن ننگ مى داند، و هم براى مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت مى داند و هم اين را، هم به او صد تازيانه مى زند و هم به اين و اما وزن و موقعيت اجتماعى زن در اسلام اسلام بين زن و مرد از نظر تدبير شؤ ون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در اين تدبير، تساوى برقرار كرده ، علتش هم اين است كه همانطور كه مرد مى خواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و ساير حوائجى كه در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نيز همينطور است ، و لذا قرآن كريم مى فرمايد: (بعضكم من بعض (.پس همانطور كه مرد مى تواند خودش در سرنوشت خويش تصميم بگيرد و خودش مستقلا عمل كند و نتيجه عمل خود را مالك شود، همچنين زن چنين حقى را دارد بدون هيچ تفاوت : (لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ). پس زن و مرد در آنچه كه اسلام آن را حق مى داند برابرند، و به حكم آيه : )و يحق اللّه الحق (، چيزى كه هست خداى تعالى در آفرينش زن دو خصلت قرار داده كه به آن دو خصلت ، زن از مرد امتياز پيدا مي‌كند. دو خصلت ويژه در آفرينش زن اول اينكه : زن را در مثل به منزله كشتزارى براى تكون و پيدايش نوع بشر قرار داده ، تا نوع بشر در داخل اين صدف تكون يافته و نمو كند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همين جهت كه او كشتزار است مانند كشتزارهاى ديگر احكامى مخصوص به خود دارد و با همان احكام از مرد ممتاز مى شود. دوم اينكه : از آنجا كه بايد اين موجود، جنس مخالف خود يعنى مرد را مجذوب خود كند، و مرد براى اين كه نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقت هاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرينش ، خلقت زن را لطيف قرار داد، و براى اينكه زن مشقت بچه دارى و رنج اداره منزل را تحمل كند، شعور و احساس او را لطيف و رقيق كرد، و همين دو خصوصيت ، كه يكى در جسم او است و ديگرى در روح او، تاءثيرى در وظائف اجتماعى محول به او دارد. اين بود مقام و موقعيت اجتماعى زن ، و با اين بيان موقعيت اجتماعى مرد نيز معلوم مى شود و نيز پيچيدگى و اشكالى كه در احكام مشترك بين آن دو و احكام مخصوص به هر يك از آن دو، در اسلام هست حل مى گردد، همچنانكه قرآن كريم مى فرمايد: (و لا تتمنوا ما فضل اللّه به بعضكم على بعض ، للرجال نصيب مما اكتسبوا، و للنساء نصيب مما اكتسبن ، و اسئلوا اللّه من فضله ، ان اللّه كان بكل شى ء عليما) و منظورش از اين گفتار آنست كه اعمالى كه هر يك از زن و مرد به اجتماع خود هديه مى دهد باعث آن مى شود كه به فضلى از خدا اختصاص يابد، بعضى از فضل هاى خداى تعالى فضل اختصاصى به يكى از اين دو طائفه است ، بعضى مختص به مردان و بعضى ديگر مختص به زنان است. مثلا مرد را از اين نظر بر زن فضيلت و برترى داده كه سهم ارث او دو برابر زن است ، و زن را از اين نظر بر مرد فضيلت داده كه خرج خانه را از گردن زن ساقط كرده است ، پس نه مرد بايد آرزو كند كه اى كاش خرج خانه به عهده ام نبود، و نه زن آرزو كند كه اى كاش سهم ارث من برابر برادرم بود، ب عضى ديگر برترى را مربوط به عمل عامل كرده ، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد، بلكه هر كس فلان قسم اعمال را كرد، به آن فضيلت ها مى رسد (چه مرد و چه زن ) و هركس نكرد نمى رسد (باز چه مرد و چه زن ) و كسى نمى تواند آرزو كند كه اى كاش من هم فلان برترى را مى داشتم ، مانند فضيلت ايمان و علم و عقل و سائر فضائلى كه دين آن را فضيلت مى داند. اين قسم فضيلت فضلى است از خدا كه به هر كس بخواهد مى دهد، و لذا در آخر آيه مى فرمايد: (و اسئلوا اللّه من فضله (، دليل بر آنچه ذكر كرديم آيه شريفه )الرجال قوامون ...( است ، به آن بيانى كه به زودى خواهد آمد. احكام مختص و احكام مشترك زن و مرد در اسلام و اما احكام مشترك بين زن و مرد و احكامى كه مختص به هر يك از اين دو طائفه است : در اسلام زن در تمامى احكام عبادى و حقوق اجتماعى شريك مرد است ، او نيز مانند مردان مى تواند مستقل باشد، و هيچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در كسب و انجام معاملات ، و نه در تعليم و تعلم ، و نه در به دست آوردن حقى كه از او سلب شده ، و نه در دفاع از حق خود و نه احكامى ديگر) مگر تنها در مواردى كه طبيعت خود زن اقتضا دارد كه با مرد فرق داشته باشد. و عمده آن موارد مساله عهده دارى حكومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است (واما از صرف حضور در جهاد و كمك كردن به مردان در امورى چون مداواى آسيب ديدگان محروم نيست ) و نيز مساءله ارث است كه نصف سهم مردان ارث مى برد، و يكى ديگر حجاب و پوشاندن مواضع زينت بدن خويش است ، و يكى اطاعت كردن از شوهر در هرخواسته اى است كه مربوط به تمتع و بهره بردن باشد. و در مقابل ، اين محروميت هارا از اين راه تلافى كرد كه نفقه را يعنى هزينه زندگى را به گردن پدر و يا شوهرش انداخته ، و بر شوهر واجب كرده كه نهايت درجه توانائى خود را در حمايت از همسرش به كار ببرد، و حق تربيت فرزند و پرستارى او را نيز به زن داده است . و اين تسهيلات را هم براى او فراهم كرده كه : جان و ناموسش و حتى آبرويش را (از اينكه دنبال سرش حرف بزنند) تحت حمايت قرار داده، و در ايام عادت حيض و ايام نفاس ، عبادت را از او ساقط كرده ، و براى او در همه حالات ، ارفاق لازم دانسته است. پس ، از همه مطالب گذشته ، اين معنا بدست آمد كه زن از جهت كسب علم ، بيش از علم به اصول معارف و فروع دين (يعنى احكام عبادات و قوانين جاريه در اجتماع ) وظيفه وجوبى ديگر ندارد، و از ناحيه عمل هم همان احكامى را دارد كه مردان دارند، به اضافه اينكه اطاعت از شوهرش نيز واجب است، البته نه در هر چيزى كه او بگويد و بخواهد، بلكه تنها در مساءله مربوط به بهره هاى جنسى ، و اما تنظيم امور زندگى فردى يعنى رفتن به دنبال كار و كاسبى و صنعت ، و نيز در تنظيم امور خانه ، و نيز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى ، از قبيل دانشگاه رفتن و يا اشتغال به صنايع و حرفه هاى مفيد براى عموم و نافع در اجتماعات ، با حفظ حدودى كه برايش معين شده ، هيچ يك بر زن واجب نيست . و لازمه واجب نبودن اين كارها اين است كه وارد شدنش در هر يك از رشته هاى علمى و كسبى و تربيتى و امثال آن ، فضلى است كه خود نسبت به جامعه اش تفضل كرده ، و افتخارى است كه براى خود كسب نموده ، و اسلام هم اين تفاخر را در بين زنان جايز دانسته است ، بر خلاف مردان كه جزدر حال جنگ نمى توانند تفاخر كنند، و از آن نهى شده اند. اين بود آنچه كه از بيانات گذشته ما به دست مى آمد كه سنت نبوى هم آن است ، و اگر بحث ما بيش از حوصله اين مقام طول نمى كشيد، نمونه هائى از رفتار رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با همسرش ‍ خديجه (عليهاالسلام ) و دخترش فاطمه (عليهاالسلام ) و ساير زنانش و زنان امت خود و آنچه درباره زنان سفارش كرده ونيز شمه اى از طريقه ائمه اهل بيت (عليه السلام ) و زنانشان مانند زينب دختر على (عليه السلام ) و فاطمه و سكينه دختر حسين (ع ) و غير ايشان را نقل مى كرديم ، و نيز پاره اى از كلماتى كه در مورد سفارش درباره زنان ، از ايشان رسيده مى آورديم ، و شايد در بحث هاى روايتى مربوط به آيات سوره نساء بعضى از آن روايات را بياوريم انشاء اللّه ، خواننده محترم مى تواند به جلدهاى بعدى مراجعه كند. حيات اجتماعى سعادتمندانه ، حيات منطبق با خلقت و فطرت است و اما آن اساسى كه اسلام احكام نامبرده را بر آن اساس تشريع كرده ، همانا فطرت و آفرينش است ، و كيفيت اين پايه گذارى در آنجا كه در باره مقام اجتماعى زن بحث مى كرديم ، روشن شد، ولى در اينجا نيز توضيح بيشترى داده و ميگوئيم : براى جامعه شناس و اهل بحث ، در مباحثى كه ارتباط با جامعه شناسى دارد، جاى هيچ شكى نيست كه وظائف اجتماعى و تكاليف اعتباريى كه منشعب از آن وظائف مى شود، سرانجام بايد منتهى به طبيعت شود، چون اين خصوصيت توان طبيعى انسان بود كه از همان آغاز خلقتش او را به تشكيل اجتماع نوعى هدايت كرد، به شهادت اينكه مى بينيم هيچ زمانى نبوده كه نوع بشر، داراى چنين اجتماعى نوعى نبوده باشد، البته نمى خواهيم بگوئيم اجتماعى كه بشر طبق مقتضاى طبيعتش تشكيل مى داده ، همواره سالم هم بوده ، نه ، ممكن است عواملى آن اجتماع را از مجراى صحت و سلامت به سوى مجراى فساد كشانده باشد، همانطور كه ممكن است عواملى بدن طبيعى و سالم آدمى را از تماميت طبيعى آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش كند، و يا آن را از صحت طبيعى به در آورده و مبتلا به بيمارى و آفتش سازد. پس اجتماع با تمامى شؤ ون و جهاتش چه اينكه اجتماعى صالح وفاضل باشد و چه فاسد، بالاخره منتهى به طبيعت مى شود، چيزى كه هست آن اجتماعى كه فاسد شده ، در مسير زندگيش به عاملى برخورده است كه فاسدش كرده ، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد، (به خلاف اجتماع فاضل ). پس اين يك حقيقت است كه دانشمندان در مباحث اجتماعى خود يا تصريحا و يا بطور كنايه به آن اشاره كرده اند، و قبل از همه آنان كتاب خداى عزوجل با روشن ترين و واضح ترين بيان ، به آن اشاره كرده و فرموده : (الّذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ). و نيز فرموده :)الّذى خلق فسوى ، و الّذى قدر فهدى( و نيز فرموده )و نفس و ماسويها فالهمها فجورها و تقويها(. و آيات ديگر كه متعرض مساله قدر است . پس تمامى موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگيش به سوى آن هدفى كه براى آن آفريده شده ، هدايت شده است ، و در خلقتش به هر جهاز و ابزارى هم كه در ر سيدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نيازمند است مجهز گشته و زندگى با قوام و سعادتمندانه اش ، آن قسم زندگى اى است كه اعمال حياتى آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق كامل و تمام داشته باشد و وظائف و تكاليفش در آخر منتهى به طبيعت شود، انتهائى درست و صحيح ، و اين همان حقيقتى است كه آيه زير بدان اشاره نموده و مى فرمايد: (فاقم وجهك للدين حنيفا، فطرت اللّه التى فطر الناس عليها، لا تبديل لخلق اللّه ، ذلك الدين القيم (، رو به سوى دينى بياور كه افراط و تفريطى از هيچ جهت ندارد، دينى كه بر طبق آفرينش تشريع شده ، آفرينشى كه انسان هم يك نوع از موجودات آن است ، انسانى كه خلقت او و فطرتش تبديل پذير نيست ، دين استوار هم ، چنين دينى است . فطرت در مورد وظائف و حقوق اجتماعى افراد و عدالت بين آنان چه اقتضائى دارد؟ حال ببينيم فطرت در وظائف و حقوق اجتماعى بين افراد چه ميگويد، و چه اقتضائى دارد؟ با در نظر داشتن اين معنا كه تمامى افراد انسان داراى فطرت بشرى هستند، ميگوئيم : آنچه فطرت اقتضاء دارد اين است كه بايد حقوق و وظائف يعنى گرفتنى ها و دادنى ها بين افراد انسان مساوى باشد، و اجازه نمى دهد يك طائفه از حقوق بيشترى برخوردار و طائفه اى ديگر از حقوق اوليه خود محروم باشد،ليكن مقتضاى اين تساوى در حقوق ، كه عدل اجتماعى به آن حكم مى كند، اين نيست كه تمامى مقامهاى اجتماعى متعلق به تمامى افراد جامعه شود (و اصلا چنين چيزى امكان هم ندارد) چگونه ممكن است بچه ، در عين كودكيش و يك مرد سفيه نادان در عين نادانى خود، عهده دار كار كسى شود كه هم در كمال عقل است ، و هم تجربه ها در آن كار دارد،و يا مثلا يك فرد عاجز و ضعيف عهده دار كار كسى شود كه تنها كسى از عهده اش بر مى آيد كه قوى و مقتدر باشد، حال اين كار مربوط به هر كسى كه مى خواهد باشد، براى اينكه تساوى بين صالح و غير صالح ، افساد حال هر دو است ، هم صالح را تباه مى كند و هم غير صالح را. بلكه آنچه عدالت اجتماعى اقتضا دارد و معناى تساوى را تفسير مى كند اين است كه در اجتماع ، هر صاحب حقى به حق خود برسد، و هر كس به قدر وسعش پيش برود، نه بيش از آن ، پس تساوى بين افراد و بين طبقات تنها براى همين است كه هر صاحب حقى ، به حق خاص خود برسد، بدون اينكه حقى مزاحم حق ديگرى شود، و يا به انگيره دشمنى و يا تحكم و زورگوئى يا هر انگيره ديگر به كلى مهمل و نا معلوم گذاشته شود، و يا صريحا باطل شود، و اين همان است كه جمله : (ولهن مثل الّذى عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجه ...)، به آن بيانى كه گذشت ، به آن اشاره مى كند، چون جمله نامبرده در عين اينكه اختلاف طبيعى بين زنان و مردان را مى پذيرد، به تساوى حقوق آن دو نيز تصريح مى كند. معناى تساوى در مورد حقوق زن و مرد از سوى ديگر مشترك بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودى ، يعنى در داشتن انديشه و اراده ، كه اين دو، خود مولد اختيار هستند، اقتضا مى كند كه زن نيز در آزادى فكر و اراده و در نتيجه در داشتن اختيار، شريك با مرد باشد، همانطور كه مرد در تصرف در جميع شؤ ون حيات فردى و اجتماعى خود به جز آن مواردى كه ممنوع است ، استقلال دارد، زن نيز بايد استقلال داشته باشد، اسلام هم كه دين فطرى است اين استقلال و آزادى را به كاملترين وجه به زن داده ، همچنانكه در بيانات سابق گذشت . آرى ، زن از بركت اسلام مستقل به نفس و متكى بر خويش گشت ، اراده و عمل او كه تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولايت و قيمومت مرد در آمد، و به مقامى رسيد كه دنياى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش ، چنين مقامى به زن نداده بود، مقامى به زن داد كه در هيچ گوشه از هيچ صفحه تاريخ گذشته بشر چنين مقامى براى زن نخواهيد يافت ، و اعلاميه اى در حقوق زن همانند اعلاميه قرآن كه مى فرمايد: (فلا جناح عليكم فيما فعلن فى انفسهن بالمعروف ...)، نخواهيد جست . ليكن اين به آن معنا نيست كه هر چه از مرد خواسته اند از او هم خواسته باشند، در عين اينكه در زنان عواملى هست كه در مردان نيز هست ، زنان از جهتى ديگر با مردان اختلاف دارند. ( البته اين جهت كه ميگوئيم جهت نوعى است نه شخصى ، به اين معنا كه متوسط از زنان در خصوصيات كمالى ، و ابزار تكامل بدنى عقب تر از متوسط مردان هستند(. سخن ساده تر اينكه : هر چند ممكن است ، يك يا دو نفر زن فوق العاده و همچنين يك يا دو نفر مرد عقب افتاده پيدا شود، ولى به شهادت علم فيزيولژى ، زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شريانها و اعصاب و عضلات بدنى و وزن ، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، يعنى ضعيفتر هستند. و همين باعث شده است كه جسم زن لطيف تر و نرم تر، و جسم مرد خشن تر و محكم تر باشد و احساسات لطيف از قبيل دوستى و رقت قلب و ميل به جمال و زينت بر زن غالب تر و بيشتر از مرد باشد و در مقابل ، نيروى تعقل بر مرد، غالب تر از زن باشد، پس حيات زن ، حياتى احساسى است ، همچنانكه حيات مرد، حياتى تعقلى است. و به خاطر همين اختلافى كه در زن و مرد هست ، اسلام در وظائف و تكاليف عمومى و اجتماعى كه قوامش با يكى از اين دو چيز يعنى تعقل و احساس است ، بين زن و مرد فرق گذاشته ، آنچه ارتباطش به تعقل بيشتر از احساس است (از قبيل ولايت و قضا و جنگ ) را مختص به مردان كرد، و آنچه از وظائف كه ارتباطش بيشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان كرد، مانند پرورش اولاد و تربيت او و تدبير منزل و امثال آن ،آنگاه مشقت بيشتر وظائف مرد را از اين راه جبران كرده كه : سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى اين در حقيقت آن است كه نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه اى كه مرد به زن مى دهد).و به عبارتى ديگر اگر ارث مرد و زن را هيجده تومان فرض كنيم ، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (كه ثلث سهم زن است ) از او گرفته و به مرد بدهيم ، سهم مرد دوازده تومان مى شود، براى اين كه زن از نصف اين دوازده تومان هم سود مى برد. در نتيجه ، برگشت اين تقسيم به اين مى شود كه آنچه مال در دنيا هست دو ثلثش از آن مردان است ، هم ملكيت و هم عين آن ، و دو ثلث هم از آن زنان است ، كه يك ثلث آن را مالك هستند، و از يك ثلث ديگر كه گفتيم در دست مرد است ، سود مى برند. پس ، از آنچه كه گذشت روشن شد كه غالب مردان (نه كل آنان ) در امر تدبير قوى ترند، و در نتيجه ، بيشتر تدبير دنيا و يا به عبارت ديگر، توليد به دست مردان است ، و بيشتر سودها و بهره گيرى و يا مصرف ، از آن زنان است ، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد، (و ما انشاء اللّه در ذيل آيات ارث توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد)، اسلام علاوه بر آنچه كه گذشت تسهيلات و تخفيف هائى نسبت به زنان رعايت نموده ، كه بيان آن نيز گذشت . عدم اجراى صحيح قانون به معناى نقص در قانونگذارى نيست حال اگر بگوئى اين همه ارفاق كه اسلام نسبت به زن كرده ، كار خوبى نبوده است ، براى اينكه همين ارفاقها زن را مفت خور و مصرفى بار مى آورد، درست است كه مرد حاجت ضرورى به زن دارد، و زن از لوازم حيات بشر است ، ولى براى رفع اين حاجت لازم نيست كه زن ، يعنى نيمى از جمعيت بشر تخدير شود و هزينه زندگيش به گردن نيمى ديگر بيفتد، چون چنين روشى همانطور كه گفتيم زن را انگل و كسل بار مى آورد، و ديگر حاضر نيست سنگينى اعمال شاقه را تحمل كند، و در نتيجه موجودى پست و خوار بار مى آيد، و چنين موجودى به شهادت تجربه ، به درد تكامل اجتماعى نمى خورد. در پاسخ ميگوئيم : اين اشكال ناشى از اين است كه بين مسئله قانونگذارى و اجراى قانون ، خلط شده است ، وضع قوانينى كه اصلاحگر حال بشر باشد مسئله اى است ، و اجراء آن به روشى درست و صالح و بار آمدن مردم با تربيت شايسته ، امرى ديگر، اسلام قانون صحيح و درستى دراين باره وضع كرده بود، و ليكن در مدت سير گذشته اش (يعنى چهارده قرن )، گرفتار مجريان غير صالح بود، اوليائى صالح و مجاهد نبود تا قوانين اسلام را بطور صحيح اجراى كنند، نتيجه اش هم اين شد كه احكام اسلام تاءثر خود را از دست داد، و تربيت اسلامى (كه در صدر اسلام ، مردان و زنان نمونه و الگوئى بار آورد) متوقف شد، و بلكه به عقب برگشت. اين تجربه قطعى ، بهترين شاهد و روشنگر گفتار ما است ، كه قانون هر قدر هم صحيح باشد، مادام كه در اثر تبليغ عملى و تربيت صالح در نفس مستقر نگردد و مردم با آن تربيت خوى نگيرند اثر خود را نمى بخشد، و مسلمين غير از زمان كوتاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و حكومت على (عليه السلام ) از حكومته او اولياى خود كه دعوى دار ولايت و سرپرستى امور آنان بودند، هيچ تربيت صالحى كه علم و عمل در آن تواءم باشد نديدند اين معاويه است كه بعد از استقرار يافتن بر اريكه خلافت در منبر عراق ، خطابه اى ايراد مى كند كه حاصلش اين است كه من با شما نمى جنگيدم كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد، خودتان ميدانيد، مى خواهيد بگيريد و مى خواهيد نگيريد، بلكه براى اين با شما مى جنگيدم كه بر شما حكومت كنم و به اين هدف رسيدم . و نيز ساير خلفاى بنى اميه و بنى عباس و ساير زمامداران كه دست كمى از معاويه نداشتند، و بطور قطع اگر نورانيت خود اين دين نبود، و اگر نبود كه اين دين به نور خدائى روشن شده ، كه هرگز خاموش ‍ نمى شود، هر چند كه كفار نخواهند، قرن ها قبل از اين اسلام از بين رفته بود. مترجم : كسى كه به قوانين اسلام در مورد زنان خرده مى گيرد، بايد دوره اى از ادوار گذشته اسلام را نشان دهد كه در آن دوره تمامى قوانين اسلامى اجرا شده باشد و مردم با خوى اسلام بار آمده باشند و اين قوانين زنان را تخدير كرده باشد و مهمل و مصرفى بار آورده باشد، و چنين دوره اى در تمامى چهارده قرن گذشته ، براى اسلام پيش نيامده است . آزادى زن در تمدن غرب هيچ شكى نيست كه پيشگام در آزاد ساختن زن از قيد اسارت و تاءمين استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است ، و اگر غربى ها (در دوران اخير) قدمى در اين باره براى زنان برداشته اند، از اسلام تقليد كرده اند (و چه تقليد بدى كرده و با آن روبرو شده اند) و علت اينكه نتوانستند بطور كامل تقليد كنند، اين است كه احكام اسلام چون حلقه هاى يك زنجير به هم پيوسته است (وهمچون چشم و خط و خال و ابرو است ) و روش اسلام كه در اين سلسله حلقه اى بارز ومؤ ثرى تام التاءثير است ، براى همين مؤ ثر است كه در آن سلسله قرار دارد، و تقليدى كه غربى ها از خصوص اين روش كرده اند، تنها از صورت زليخاى اسلام نقطه خال را گرفته اند كه معلوم است خال به تنهائى چقدر زشت و بدقواره است . و سخن كوتاه اينكه ، غربى ها اساس روش خود را بر پايه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار داده اند، و سالها دراين باره كوشش نموده اند و دراين باره وضع خلقت زن و تاخر كمالى او را (كه بيان آن بطور اجمال گذشت ) در نظر نگرفته اند. و راى عمومى آنان تقريبا اين است كه تاخر زن در كمال و فضيلت ، مستند به خلقت او نيست ،بلكه مستند به سوء تربيتى است كه قرن ها با آن تربيت مربى شده ، و از آغاز خلقت دنيا تاكنون ، در محدوديت مصنوعى به سر برده است ، و گرنه طبيعت و خلقت زن با مرد فرقى ندارد. ايراد و اشكالى كه به اين سخن متوجه است اين است كه همانطور كه خود غربيها اعتراف كرده اند، اجتماع از قديم ترين روز شكل گرفتنش بطور اجمال و سربسته حكم به تاخر كمال زن از مرد كرده ، و اگر طبيعت زن و مرد يك نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حكم هر چند در زمانى كوتاه ظاهر مى شد، و نيز خلقت اعضاى رئيسه و غير رئيسه زن ، در طول تاريخ تغيير وضع مى داد، و مانند خلقت مرد، مى شد. مؤ يد اين سخن روش خود غربى ها است كه با اينكه سال ها است كوشيده و نهايت درجه عنايت خود را به كار برده اند تا زن را از عقب ماندگى نجات بخشيده و تقدم وارتقاى او را فراهم كنند، تاكنون نتوانسته اند بين زن و مرد تساوى برقرار سازند، و پيوسته آمارگيرى هاى جهان اين نتيجه را ارائه مى دهد كه در اين كشورها در مشاغلى كه اسلام زن را از آن محروم كرده ، يعنى قضا و ولايت و جنگ ، اكثريت و تقدم براى مردان بوده ، و همواره عده اى كمتر از زنان عهده دار اينگونه مشاغل شده اند. و اما اينكه غربى ها از اين تبليغاتى كه در تساوى حقوق زن و مرد كردند، و از تلاشهائى كه در اين مسير نموده اند، چه نتائجى عايدشان شد در فصلى جداگانه تا آنجا كه برايمان ممكن باشد انشاء اللّه شرح خواهيم داد. بحث علمى ديگر بحث علمى ديگر (درباره زناشوئى و منشاء طبيعى و فطرى آن) عمل هم خوابى ، يكى از اصول اعمال اجتماعى بشر است ، و بشر از همان آغاز پيدايش و ازدياد خود، تا به امروز دست از اين عمل اجتماعى نكشيده و قبلا هم گفته بوديم كه اين اعمال بايد ريشه اى در طبيعت داشته باشد تا آغاز و انجامش به آن ريشه برگشت كند. و اسلام وقتى مى خواهد اين عمل جنسى را با قانون خود نظام ب خشد، اساس تقنين خود را بر خلقت دو آلت تناسلى نرى و مادگى نهاده است ، چون دو جهاز تناسلى متقابل كه در مرد و زن است (و هر دو در كمال دقت ساخته شده و با تمامى بدن نر و ماده ، اتصال و بستگى دارد) بيهوده و عبث در جاى خود قرار نگرفته و به باطل خلق نشده ، و هر متفكرى كه در اين باره خوب دقت كند به روشنى خواهد ديد كه طبيعت مرد در مجهز شدنش به جهاز نرى چيزى به جز جهاز طرف مقابل را نمى طلبد. و همچنين طبيعت زن در تجهيزش به آلات مادگى چيزى جز جهاز طرف مقابل را نمى جويد، و اين دو جذبه در كشش طرفينى خود هدفى به جز توليد مثل و بقاى نوع بشر دنبال نمى كند، پس عمل همخوابگى اساسش بر همين حقيقت طبيعى است ، (نه بربازيچه و لذت گيرى و بس ، و نه براساس مدنى بودن انسان ) و تمامى احكامى را هم كه اسلام درباره اين عمل مقرر كرده و پيرامون اين حقيقت دور مى زند و مى خواهد اين عمل به صورت بازى انجام نشود. و خلاصه همه احكام مربوط به حفظ عفت ، و چگونگى انجام عمل همخوابى ، و اينكه هر زنى مختص به شوهر خويش است ، و نيز احكام طلاق ، عده ، اولاد، ارث ، و امثال آن همه براى همين است كه اين دو جهاز در راهى به كار بيفتد كه براى آن خلق شده اند، يعنى بقاى نوع بشر و اما در قوانين ديگرى كه در عصر حاضر در جريان است اساس همخوابى شركت زن و شوهر در مساعى حيات است ، و در حقيقت از نظر اين قوانين نكاح ، كه معنى فارسى آن ، همان همخوابى است يك نوع اشتراك در عيش است و چون دايره اشتراك در زندگى درون خانه تنگ تر از دايره اشتراك در زندگى شهر و همچنين مملكت است ، و با در نظر داشتن اينكه قوانين اجتماعى و مدنى امروز تنها اجتماع شهر و مملكت را در نظر ميگيرد، و كارى به زندگى مشترك در درون خانه ها ندارد، به همين جهت متعرض هيچ يك از احكامى كه اسلام درباره بستر زناشويى و فروعات آن وضع كرده نيستند، در آن قوانين سخنى از عفت و اختصاص و امثال آن ديده نمى شود. و بنائى كه تمدن امروز بر اين اساس چيده شده علاوه بر نتائج نامطلوب و مشكلات و محذورهاى اجتماعى كه به بار آورده و انشاء اللّه به زودى بيان خواهد شد با اساس خلقت و فطرت به هيچ وجه سازش ‍ ندارد، براى اينكه مى دانيم آن هدفى كه در انسان انگيره كرد و باعث شد تا انسان طبيعى به طبع خود (و نه سفارش هيچكس )، زندگى خود را اجتماعى و بر اساس تشريك مساعى بنيان نهد، غير آن داعى است كه او را به ازدواج و اميدارد، داعى و انگيره او در تشكيل اجتماع اين بوده كه مى ديد آن سعادت زندگى كه طبيعت ، بنيه اش را در او نهاده ، به امورى بسيار نيازمند است كه خود او به تنهائى نمى تواند همه آن امور را انجام دهد و ناگزير بايد از راه تشكيل اجتماع و تعاون افراد و طبقات به دست آورد، بدون هيچ توجهى به اينكه اين افراد مرد باشند يا زن ، خلاصه او نان مى خواهد حال نانوا چه زن باشد و چه مرد. پس به دست آمدن همه آن حوائج نيازمند به همه مردم است ، و عجب اينجا است كه همين طبيعت و فطرت ، شوق و علاقه به هر شغلى را در دل طائفه اى قرار داده ، تا از كار مجموع آنان ، مجموع حوائج تاءمين گردد. و اما انگيره و داعيش بر ازدواج تنها و تنها مساله غريره جنسى و جذبه اى است كه بين مرد و زن هست ، و از طرف آن انگيره كه وى را به تشكيل اجتماع وا مى داشت ، هيچ دعوتى به ازدواج نمى شود، پس ‍ كسانى كه ازدواج را بر پايه و اساس تعاون زندگى بنا كرده اند، از مسير اقتضاى طبيعى تناسل و )توليد مثل(، به ديگر سوى منحرف شده اند، به جائى منحرف شده اند كه طبيعت و فطرت هيچ دعوتى نسبت به آن ندارد. و اگر مساله ازدواج بر پايه تعاون و اشتراك در زندگى بود، مى بايست مساله ازدواج ، هيچ يك از احكام مخصوص به خود را جز احكام عمومى اى كه براى همه شركتها و تعاونى ها وضع شده است ، نداشته باشد. (مثلا همه مردان در همه زنان شريك و نيز تمامى زنان در تمامى مردان شريك باشند)و معلوم است كه در اين صورت ديگر در بشر فضيلتى به نام عفت ، باقى نمى ماند، و نسب ها و دودمانها مختلط مى شد، مساله ارث ، دچار هرج و مرج مى گرديد، و همان وضعى پيش مى آمد كه شيوعى ها) كمونيست ها يعنى بلشويك ها پيش آوردند، و نيز در چنين صورتى ، تمامى غرائز فطرى كه مرد و زن (انسان ) مجهز به آن غرائز است باطل مى گردد، و ما انشاء اللّه در محلى مناسب توضيح بيشترى دراين باره خواهيم داد. اين بود اجمال گفتار ما در مساله زناشوئى ، و اما طلاق كه خود يكى از مفاخر اين شريعت است ، و اين نيز مانند همه احكامش ، از فطرت بشر سر چشمه دارد، به اين معنا كه جواز اصل آن را به عهده فطرت گذاشته ، و از ناحيه فطرت هيچ دليلى بر منع از طلاق نيست ، و اما خصوصيات قيودى كه در تشريع طلاق رعايت شده ، انشاء اللّه بحث از آنها در تفسير سوره طلاق خواهد آمد. در اينجا همين رابگوئيم و بگذريم كه در فطرى بودن اصل طلاق همين بس كه ملل متمدن دنيا و كشورهاى بزرگ امروز نيز بعد از سالها و قرنها ناگزير شدند حكم ممنوعيت آن را لغو نموده و جواز طلاق را در قوانين مدنى خود بگنجانند. سوره بقره ، آيه 243


نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 14:19 توسط عليرضا الماسوندي| |

«رعايت حدود الهي از منظر قرآن»

«به نام خدا»

مقدمه :

شيوه‌هاي زندگي همگام با شرايط و امكانات كه به تناسب اوضاع و احوال هر عصر و دوره دگرگون مي‌شود، تفاوت پيدا مي‌كند، اما اصول و مقتضيات حيات، مادامي كه طبق فطرت نخستين انسان و مقتاي طبيعت ذاتي و اجتماعي او باشد اختلاف پيدا نمي‌كند، زيرا چنين طبيعتي با گذشت زمان تغيير نمي‌كند. انسان با وجود فطري خود ويژگي‌هايي ذاتي دارد كه از روز پا گذاشتن به عرصه حيات همراه اوست و تا زماني كه حيات او در كره خاكي ادامه دارد از او جدا ناپذير است. مقصود از اين ذاتيات صفات و غرايزي است كه از ذات و فطرت آدمي نشآت يافته است و مادامي كه ذات و فطرت در مسير زندگي همگام با آدمي است همراه اوست.

انسان داراي غريزه حبّ ذات است. اين غريزه همواره انسان را به جلب آنچه به نفع ذات او و همگون با فطرت اوست بر مي‌انگيزد و او را وا مي‌دارد تا هرچه را به ضرر ذات اوست و با طبيعت او ناهمگون است طرد نمايد. به اين دليل گفته مي‌شود: انسان بر جلب منفعت و دفع ضرر از خود، سرشته شده است. منشاء آن حبّ ذات است، چون انسان به ذات خود خواسته‌هاي نفس خود را به طرف خود جلب مي‌كند و از ناهمگوني‌هاي ذات خود مي‌گريزد.

اما از آنجا كه آدمي درحيات خود اجتماعي است، اين كشش ذاتي – در آنجا كه منافع به هم برخورد كرده و مصالح فردي و اجتماعي در هم تنيده مي‌شود. باعث رقابت آنها در جلب منفعت و دفع ضرر و در نهايت موجب برخورد و درگيري مي شود. فلاسفه از اين مسآله به تنازع براي بقا ياد كرده‌اند.

از طرفي خداوند پيامبران را برانگيخت و شرايع را فرو فرستاد تا براي تصرفّات انسان حدود معقولي ترسيم كند و او را به سوي زندگي سعادتمندانه رهنمون گردد تا هر كس به شرط آنكه مانع بهره بردن ديگران نشود از آنچه مي‌خواهد بهره برگيرد و چنان باشند كه قران درباره بهشتيان درسوره حجر آيه 47 فرموده است : إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ، «برادرانه بر تخت‌هايي روبه روي يكديگر نشسته‌اند» .{درقرآن، حدود الهي به روشني بيان شده و بر ضرورت رعايت آنها تاكيد شده است:}سوره اعراف آيه 32: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِيَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالْطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ، بگو زيورهايي را كه خدا براي بندگانش پديد آورده و نيز روزهاي پاكيزه را چه كسي حرام گردانيده است؟

 ليكن در سوره طلاق آيه 1 بدين صورت اشاره شده است وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ هر كس از حدود الهي تجاوز كند به خود ستم كرده است، زيرا اگر كسي از مرزهاي الهي تجاوز كند ديگر نبايد انتظار داشته باشد كه ديگران به حدود او تجاوز نكنند در نتيجه زندگي جهنمي سوزان خواهد شد و نابساماني و هرج و مرج كُشنده، چهرۀ حيات را فرا خواهد گرفت چنان كه خداوند مي‌فرمايد سوره روم آيه 41: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَيْدِی النَّاسِ، به سبب آن چه دست‌هاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است.

در سوره نساء آيه 13:در مورد قضيه تقسيم ارث بعد از شرايط اعلام شده مي فرمايد: تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ، اينها حدود الهي است و هر كس خدا و پيامبرش را اطاعت كند ( و قوانين او را محترم بشمرد) خداوند وي را در باغهاي بهشت وارد مي‌كند كه همواره آب نهر زير درختانش جاري است، جاودانه در آن مي‌ماند و اين پيروي بزرگي است و در آيه14  همين سوره مي‌فرمايد: وَمَن يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ و آن كس كه نافرماني خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاي ( حدود الهي) تجاوز نمايد او را در آتش وارد مي‌كند كه جاودانه در آن خواهد ماند و براي او مجازات خوار كننده‌اي است. ربّكَ اينان همواره در اختلافند، جز آنكه پروردگار تو بر ايشان رحمت آورد و براي رحمت نيز ايشان را آفريد و كلمه خداي تو به تمامي تحقق خواهد يافت.

امام صادق (ع) مي‌فرمايد: « خداوند براي هر چيزي حدي قرار داد و براي هر كس كه از آن حد و مرز تجاوز كند حدي قرار داد».باري، انسان آزاد آفريده شده است، اما آزادي به معناي رهايي از تمام قيود نيست، بلكه به معناي امكان بهره برداري آدمي از حقوق خود است، حقوقي كه قانون شرع حكم آن را معين نموده است، از اين رو بهره برداري از لذايد زندگاني در چارچوب قانون، خود بخششي است كه منع و محدوديت را بر پي دارد، بنابراين آزادي، به معناي رهايي در بستر زندگي نيست .

از آغاز هستي تاكنون همواره بين خواهش‌هاي نفساني انسان و حدود قانون درگيري شديدي وجود داشته است. مصلحان بزرگ هميشه تلاش كرده‌اند با مبارزه‌اي خستگي ناپذير با انانتي و خودكامگي آدمي به مخالفت برخيزند و اين جدال مادامي كه غرايز آدمي بر وجود او حكمراني داشته و غرايز همان غرايز اوليه انسان‌هاي نخستين باشد، چنانكه انسان فردا همين انسان امروز است، بي آنكه در ويژگي‌هاي ذاتي و پايدار كه مايه يكساني او در تصرفات اوست، تفاوتي پديد آمده باشد.

خداوند درسوره هود آيات 118و119 مي فرمايد: وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ، إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ، اينان همواره در اختلافند، جز آنكه پروردگار تو بر ايشان رحمت آورد و براي رحمت نيز ايشان را آفريد و كلمه خداي تو به تمامي تحقق خواهد يافت.

خداوند درباره تشابه حيات آدمي در زمينه تصرفات جاهلانه ديروز و امروز درسوره توبه آيه 69 مي‌فرمايد : كَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ كَانُواْ أَشَدَّ مِنكُمْ قُوَّةً وَأَكْثَرَ أَمْوَالًا وَأَوْلاَدًا فَاسْتَمْتَعُواْ بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُم بِخَلاَقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ بِخَلاَقِهِمْ وَخُضْتُمْ كَالَّذِي خَاضُواْ، به سان آنان كه پيش از شما بودند، در نيرو از شما قوي تر و در مال و فرزند از شما بيشتر، ايشان بهره خود را برگرفتند، چنانكه شما بهره خويش گرفتيد، همان گونه كه پيشينيان بهره خويش بردند، و شما مانند كساني كه فرو رفتند فرو رفتيد.

اين، حقيقتي مسلّم است، مادامي كه انسان داراي طبيعتي واحد و خواهش‌ها و اميال و درخواست‌هاي يكسان است، اول و آخرآن يكي است و از آن گريز نيست. بايد گفت اين سخنان به معناي جبر در مسير حيات نيست، بلكه حكايتي از استعدادها و قابليت‌هاي نهفته آدمي است كه انسان به واسطهٌ هويت ذاتي خود آن را به دوش مي‌كشد، طبيعتي كه شايستگي تربيت صحيح و رهنموني به سوي نشانه‌هاي صلاح و سداد را دارد و اگر اين طبيعت اولي و فطرت آدمي نبود تعليمات پيامبران هدر مي‌رفت و تشريع شرايع و استواري قوانين لغو و بيهوده مي‌نمود، پس، از اقتضاي طبيعت آدمي و رويكر چنين عرضه‌اي، گريز نيست .

 


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:2 توسط عليرضا الماسوندي| |

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

«معجزه علمي قرآن در خلقت حس شنوايي و بينايي انسان»

 

مقدمه:

خداوند در قرآن كريم به مناسبت‌هاي مختلف به مراحل خلقت انسان اشاره كرده است. در قرآن در ضمن اشاره به مراحل مختلف جنين به حواس انسان نيز نظر دارد. نخست از سمع نام مي‌برد و سمع را بر بصر مقدم مي‌دارد. جنين شناسي امروز كه جزئي ترين مراحل رشد جنين را با دقت مورد بررسي قرار مي‌دهد مي‌تواند در اين جهت روشنگر باشد. يافته‌هاي اين علم حاكي از اين است كه در سير آفرينش حواس جنين، ابتدا جوانه‌ي حس شنوايي يعني گوش تكوين مي‌يابد و اندام حس بينايي يعني چشم با فاصله يك روز ديرتر ايجاد مي ‌‌شود. از لحاظ بهره برداري از حواس نيز، حس بينايي پس از تولد مورد بهره برداري قرار مي‌گيرد ولي شنوايي قبل از تولد به كار مي‌افتد.

 

1-   زمان آفرينش اندامهاي حس شنوايي و بينايي در قرآن:

قرآن كريم به دنبال شمارش مراحل خلقت انسان از پيدايش گوش و چشم و فواد سخن مي‌گويد.

سوره الانسان آيه 2: إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا ، ما انسان را از نطفه‌اي آميخته آفريديم تا او را بيازماييم و وي را شنوا و بينا گردانيم.

در اين آيه خداوند پس از مرحله نطفه امشاج و بعد از كلمه «نبتليه» اشاره به سميع و بصير كردن انسان مي‌كند. اين كلمه از مصدر ابتلاست كه به معني نقل چيزي از حالي به حالي به طوري به طور ديگر است. مثل طلا كه در كوره حرارت مي‌بيند تا ذوب شود و به شكلي ديگر درآيد. خداي تعالي انسان را ابتلا مي‌كند. يعني از نطفه خلقش مي كند و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مي كند، تا آخر اطواري كه يكي، پس از ديگري به او مي‌دهد تا در آخر خلقتي ديگرش مي‌كند.

جالب اين است كه پيدايش گوش و چشم را پس از مخلوط شدن نطفه قرار داده است. اين با يافته‌هاي علمي سازگار است . زيرا اولين نشانه پيدايش گوش را مي‌توان در رويان تقريباٌ 22 روزه به صورت ضخيم شدگي اكتودروم سطحي در دو طرف رومبانسفال مشاهده كرد.

برخي ديگر اين كلمه را به معني « آزمايش» گرفته‌اند. و چشم و گوش را ابزار شناخت و مقدمه ازمايش بيان كرده‌اند. مفسرين در ادامه مي‌نويسند گوش و چشم دو دريچه براي ارتباط ميان عقل آدمي و آفريدگار است و از مهمترين ابزارهاي شناخت و معرفت براي او به شمار مي‌رود و در نتيجه از آشكارترين وسايل اختيار او محسوب مي‌شود. انسان با گوش خود از اندرزها و آزمايش‌هاي ديگران بهره مند مي‌شود و با چشم بينش خود جنبه‌هاي گوناگون امور را مي‌بيند و به اختيار خود راه روشني را كه خواستار آن است بر مي‌گزيند و اين خود عاملي است كه مسئوليت را بر او تحميل و حجت را به او تمام مي كند ولي خدا چنان مي‌خواهد كه كاملترين جهت بر ضد او اقامه شود و به همين جهت راه بر او مي‌نمايد و طريق شناخت حق وباطل و درست و نادرست را به او نشان مي‌دهد.

علاوه بر سياق آيه مي‌فهماند كه سميع و بصير كردن بشر براي اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبي را به ياد آورده و بفهماند تدبير ربوبي اقتضا كرد تا براي رساندن انسان به غايب هستي‌اش، او را سميع و بصير كرد. تا آيات دال بر مبدآ و معاد را ببيند و كلمه حق را كه از جانب خدا و از راه ارسال رسل و انزال كتب مي‌رسد بشنود و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق، سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد. اگر وادار شد خداي تعالي او را به تعيم ابدي مي رساند وگرنه به عذاب مخله دچارشان مي‌سازد.

در تفسير آيه 78 نحل آمده است : وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ ترتيب حواس در اين آيه (سمع، بصر، فؤاد) براي تعليم حقايق وجود به انسان است كه علم در سالهاي اخير به آن پي برده‌است و آن اينكه ترتيب حواس در كودك اينگونه است كه طفل هنگام تولد مي‌شوند ولي تا مدتي نمي بيند و بعد از 15 روز تاريكي و روشنايي را تشخيص مي‌دهد و بعد از مدتهاي زيادي مي‌تواند حواس ديگر و عقل خود را به كار اندازد. اين ترتيب مطلبي است كه قران بر آن تاكيد مي‌كند.

سوره سجده آيه 9: وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ ، و براي شما شنوائي و بينائيها قرار  داديم.

سمع درقرآن مفرد، ولي واژه «ابصار» جمع آمده است، يعني در آن واحد گوش انسان يك شنوايي دارد ولي چشم مي‌تواند در يك لحظه چند چيز را ببيند.

مفرد بودن سمع به اين معني است كه شنوائي فقط يكي است. واقعيت هم همين است. شنوائي در مغز فقط يكي است (يعني : يك چيز و در يكجا است). محل آن زير قسمت آبي رنگ تصوير است. به اين خاطر « سمع » هميشه در قرآن مفرد آمده است. ( ضمن اينكه واژه سمع در زبان عربي جمع دارد. جمع آن « اسماع» واسمع» است).

 

                                       

و علت اينكه ابصار (‌بينائيها) جمع آمده است كه محل بينائي در مغز در بييش از دو نقطه است، ( در زبان عربي از سه به بالا جمع محسوب مي‌شود). به اين خاطر قرآن آن را جمع بسته است. بينائي بخشهاي ويژه درك رنگ ، درك بُعد و درك تصوير دارد كه جدا از هم هستند ولي در ارتباط دائمي با هم هستند و با هم كار مي‌كنند. نكته ديگر آيه اين نيز هست كه شنوايي و بينائي انسانها در گوشها و چشمهاي وي نيستند بلكه در ناحيه مغز پردازش مي‌شود، باتوجه به شكل ذيل مشاهده مي‌نمائيد نواحي متعدد براي بينائي در پلان مغز چگونه است .



علت انتخاب حس شنوايي و بينايي در بيان قرآن :

چرا قرآن از بين حواس ظاهري انسان فقط چشم و گوش و فوائد را ذكر كرده است؟   اگر از ميان تمام حواس «ظاهر و باطن» تنها روي اين سه گوش چشم، فواد تكيه كرده به خاطر اين است كه مهمترين حس ظاهري انسان كه رابطه نيرومندي ميان او و جهان خارج برقرار مي‌كند، گوش و چشم است. گوش اصوات را درك مي‌كند و مخصوصاٌ تعليم و تربيت به وسيله آن انجام مي‌گيرد و چشم وسيله ديدن جهان خارج و صحنه‌هاي مختلف اين عالم است. نيروي عقل و خرد نيز مهمترين حس باطني انسان و يا به تعبير ديگر حكمران وجود بشر است.

و به اين ترتيب خداوند در اين آيه مهمترين ابزار شناخت را در ظاهر و باطن وجود انسان بيان كرده است. چرا كه علوم انساني يا از طريق «تجربه» به دست مي‌آيد و ابزار آن چشم و گوش است و يا از طريق تحليلها و استدلالهاي عقلي و وسيله آن عقل است كه در قرآن از آن به «افئده» تعبير شده، حتي درك‌هايي كه از طريق وحي يا اشراق و شهود بر قلب انسان صورت مي‌گيرد باز به وسيله همين «افئده» مي‌باشد.

اگر اين ابزار شناخت از آدمي گرفته شود، ارزش وجودي او تاسر حد يك مشت سنگ و خاك سقوط مي‌كند» اكثر علوم انسان مستقيماٌ از اين دو حس يعني بينايي و شنوايي و يا به واسطه اين دو به دست مي‌آيد. همچنين معلومات حسي انسان غالباٌ از اين دو طريف حاصل مي‌شود و بقيه تحت الشعاع آنها هستند.

جالب است بدانيم: گوش و چشم تنها اعضايي هستند كه مي‌توانند عليه ساير اعضاء نيز شهادت دهند هر چند كه خود آنها مباشرتي در آن گناه نداشته باشند. إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا   همانا چشم و گوش و قلب نزد او مسئولند. علت اعم آوردن براي تقليل يك امري اخص ضرر ندارد و مي‌خواهد بفرمايد گوش و چشم و فوائد تنها در صورت پيروي غير علم مورد باز خواست قرار مي‌گيرند.

اين آيه درباره مسئوليت اندامها و جوارح آدمي كه مي‌بايستي بنا بر مقياسي صحيح تحرك داشته باشند، و اين كه قلب انسان نسبت به افكار و انديشه‌ها و پندارها و حسد و كينه و جوارح آدمي در آنچه مي‌كنند و غيبت و سخن چيني و غيره از او صادر مي‌شود مسئوليت دارد. اين بزرگترين مسئوليت اجتماعي است، و اگر آدم مومن به تراز استوار نگاه داشتن قلب و گوش و چشم خويش در برابر آنچه با ديگر مومنان ارتباط پيدا مي‌كند برسد، شايسته آن است كه وارد بهشت شود.

  والسلام

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 10:41 توسط عليرضا الماسوندي| |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

« زنبور عسل در قرآن كريم »

 

وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (68)  ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (69)

  «و پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد (الهام غريزي و در طبيعت وی قرار داد) که از کوهها و درختان و از داربست‌هايي که مردم می‌زنند خانه‌هايی برگزين.  (68)پس از همه ميوه ها (و شيره درختان و گياهان) بخور، آنگاه راه هايی كه پروردگارت براي تو تعيين كرده براحتي بپيما. از درون شکم آنها مواد قابل آشاميدن رنگارنگ بيرون می آيد که در آن برای مردم شفاست. حقا در اين نشانه ای است برای کسانی که می انديشند. (69)»

=====================================================================================

 

حال ببينيم گفته قرآن با علم امروز بشر چه رابطه اي دارد :

1-   جنسيت

جالب است که در هر دو آيه به زنبور عسل با ضمير «مونث»  اشاره شده است. حدود ده قرن بعد ، زيست شناس سوئدی به نام کارل لينه ، کشف کرد که زنبور کارگر، زن هستند. قرآن در آياتي كه زنبور عسل را مورد بحث قرار مي دهد، به زنبور عسل اشاره دارد كه خانه خود را درجستجوي غذا ترك مي گويد. قرآن درتوصيف از فعل مؤنث استفاده مي‌كند كه درعربي به «فاسلكي» تعبير شده است. براي يك عرب، اين تعبير بدين معناست كه زنبوري كه خانه را به جستجوي غذا ترك مي كند. مؤنث است. آيا جز يك فرد خبره، هيچ كس مي داند چگونه ميان زنبور نر و ماده تميز قائل شود؟ حتي امروزه نيز تنها متخصصان مي توانند ميان زنبور نر و ماده تميز قائل شوند . وقتي قرآن مي گويد كه زنبور ماده خانه خود را به جستجوي غذا ترك مي گويد، كاملاً دقيق و تصديق مي‌كند كه زنبور نر هيچگاه براي يافتن غذا خارج نمي شود بلكه زنبورهاي ماده براي زنبورهاي نر غذا فراهم مي كنند.

 

 

 

2-   تعيين مسير ( رادار مغناطيسي و نوري)

مسير بازگشت زنبور عسل، آسان و مشخص است: زنبور عسل با اشعه فوق بنفش می بيند. وقتی مسيری را می‌رود مـغـز آن زاويه های نور خورشيد را ضبط می کند. در بازگشت بر اساس همان اطلاعات برمی گردد. وقتی هوا ابری باشد نيز خورشيد را با تحليل نور می تواند از پشت ابرهـا ببيند. جهات مغناطيسی شمال و جنوب را نيز بکار می‌گيرد و کندوی خود را هم از بوی آن می شناسد. به اين ترتيب زنبور عسل در رديابی و مسـيـرشناسی هـيـچ مشکلی ندارد.

ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ

أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ

...سپس از همه ميوه‏ ها بخور، پس راه هاى پروردگارت را براي تو تعيين كرده براحتي بپيما. از شكم‏ هاى آنها نوشيدنى رنگارنگ بيرون مى ‏آيد كه در آن شفاى مردم است... (نحل 69 )

 

3-   غني سازي و فرآورده‌ ماده‌اي به نام عسل

از شکم زنبور عسل، نوشيدنی در می آيد: عسلی که زنبور در شکم خود درست می کند و در خـانه های کندو می‌ريزد 80 درصد آن آب است. يعـنی هـمـانـطـور که قرآن می گويد: آنچه از شکم آن در می آيد در واقع "نوشيدنی" است. بـعـد کارکـنان کـنـدو روی آن کار می کنند تا درصـد آب آن به 18 درصد می رسد و عسل سفـت می شود.

 

4-   بهترين داروي طبيعي در بيماريهاي مختلف (قلب، عروق، ريه، كبد، معده، پوست، پوسيدگي دندان و ...)

زنبور عسل با استفاده از گياهان و گلها و ميوه‌جات مخمر يافته، اتانول توليد كرده : اتانول نوعي الكل است/ عسل توليد شده توسط زنبور‌هاي عسل داراي مواد قندي از جمله ،فروكتوز، گلوكز و ساكاروز مي‌باشد، يكي از خواص عسل بلحاظ داشتن مواد تخميري (اتانول) در تبادلات غذايي و كمك به هضم غذا بالاترين مرتبه را ميان غذاها دارد، از اين مواد مي‌توان به آميلاز، اينورتاز، كاتالاز و پراكسيد اشاره كرد، تعداد زيادي ويتامين‌هاي اصلي در عسل وجود دارد، عسل‌هاي تيره داراي املاح مغذي بيشتري هستند كه مهمترين آنها، كلسيم ، پتاسيم ، سديم ، منگنز، آهن، مس ، فسفر، منيزيم و گوگرد است، عسل ها داراي انواع پروتئين، اسيدهاي امينه، اسيدهاي آلي مثل اسيد فرميك و مشتقات كلروفيل و مقداري آنزيم و رايحه معطر است.

عسل حاوي عوامل قوي ضد ميكروب و نيز حاوي هورمون‌هاي نباتي و هورمون‌هايي از مشتقات استروژن است، عسل داراي نوعي سم بنام «بوتولينيم» است كه براي كودكان زير دو سال خطرناك مي‌باشد .

 

(فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ) : از عسل براي رفع نفخ شكم، مسموميت ‌هاي غذايي، تنظيم گوارش، از بين بردن سنگ كليه و مثانه، بيماران مبتلا به كم خوني، بهبود جريان خون ، رشد عضلات استفاده مي‌كنند، عسل گرفتگي مويرگ‌ها را باز مي‌كند و براي عروق مفيد است. عسل به عنوان التيام دهنده زخم و نگهدارنده پوست استفاده شده و براي اثرات ضد خونريزي و ضد ميكروب كاربرد دارد در جلوگيري از پوسيدگي دندان، رشد استخوانها، درمان نرمي استخوان و تقويت لثه بسيار سودمند مي‌باشد از عسل براي بيماريهاي سل، التهاب ريه، آسم و ذات الرّيه استفاده مي‌كنند، در درمان بيماريهاي زنان و زايمان، بيماريهاي قلبي، كليوي و بيماريهاي اعصاب نقش بسزايي دارد، گلبولهاي قرمز و هموگلوبين را افزايش مي‌دهد، براي درمان رماتيسم و سوختگي نيز از عسل استفاده مي‌شود.

« قدر نعمت‌هاي الهي را بدانيم و شكر گزار باشيم » انشاءالله

 

والسلام

 


نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:49 توسط عليرضا الماسوندي| |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

حركت كوهها در قرآن كريم

 

سوره نمل آيه 88: وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ

و كوهها را مى‏بينى [و] مى‏پندارى كه آنها بى‏حركتند و حال آنكه آنها ابرآسا در حركتند [اين] صنع خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده است در حقيقت او به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است.

حركت كوهها ناشي از حركت پوسته زمين است كه كوهها بر روي آن قرار دارند ، پوسته زمين بر اثر نيروهاي وارده از هسته ( core )با درجه حرارت 6600 درجه و لايه‌هاي قرار گرفته  بر روي هسته كه رفتاري كاملاٌ پلاستيك و داراي حركت موجي است باعث انتقال نيرو بر اثر تنش حرارتي هسته به لايه‌هاي بالاتر مي‌گردند، لايه‌هاي فوق بر لايه‌هاي زيرين دچار تغيير شكل و كرنش‌هاي غير يكنواخت قرار مي‌گيرد لايه‌هاي فوقان و توزيع تنش غير خطي در اين لايه‌ها زماني كه بيش از تنش موثر مي‌رسد باعث ايجاد برش گشته و حركت پوسته زمين تحت تاثير نيروي‌هاي برشي زلزله و جابجايي صفحات گسلي بر اثر تنش حرارتي وارد از ناحيه لايه‌هاي عميق زمين بطور مداوم مي‌گردد ( حركتي شبيه جابجائي ابر بر اثر تغييرات دما و فشار در لايه اتمسفر) ميزان جابجائي و برش پيوسته به امواج تراكمي (p) ناشي از افزايش تنش‌ها از تنش موثر لايه و ميزان انتشار موج سطحي(s) در سطح زمين بستگي دارد واحد ريشتر نشانگر شدت زلزله بوده وهر چه اين عدد بزرگتر باشد  بزرگاي زلزله و صدمات ايجاد شده بيشتر مي‌باشد، بنابراين همواره پوسته زمين كه برروي لايه‌هاي با در جه حرارت بالاي زيرين و تحت اثر تنش‌هاي وارده از هسته زمين، داراي حركت و جابجائي مي‌باشد، كوهها كه بخشي از و پوسته زمين را شامل مي‌شوند نيز داراي حركت وضعي و جابجائي بوده  و امروزه با انجام نقشه‌برداري‌هاي ميكروژئودزي، كرنش‌ها و اين جابجائي‌ها ثبت مي‌گردد، دستگاههاي زلزله نگار ميزان حركتهاي پوسته را بطور پيوسته ثبت و ضبط مي‌كنند و اين موضوع همه خلاف تصور پيشينيان كه فكر مي‌كردند كوهها اجسام جامد و ساكن و بدون حركت مي‌باشد، لذا قرآن كريم در 1400 سال پيش اين موضوع علمي را در آيه فوق‌الذكر تشريح نمود.

در آغاز قرن بيستم در نتيجه تحقيقات زمين شناسي انجام گرفته به اين نتيجه رسيدند كه پوسته و لايه بيروني هسته با ضخامتي در حدود 100 كيلومتر با قطعاتي كه به آنها لوح يا صفحه گفته مي‌شوند تقسيم مي‌گردد براساس تئوري صفحات، اين صفحات برروي زمين همواره درحال حركت و قاره‌ها و كف اقيانوسها و كوهها را با هم جابجا مي‌كنند، ميزان جابجائي و حركت قاره‌ها حدود 5/1 سانتيمتر در سال تخمين زده مي‌شود.

حركت قاره‌اي و حركت كوهها يكي از معجزات علمي قرآن در علوم زمين‌شناسي و ديناميك ذره‌ها مي‌باشد.

 

 

               

 

والسلام


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 16:42 توسط عليرضا الماسوندي| |

 معناي لغوي كبر: كبر به معناي بزرگي و در مقابل صغر به معناي كوچكي است، خود را برتر از ديگران شمردن نيز بكار مي‌رود.

معناي لغوي تكبّر : تكبّر از باب تفعل است و به معناي تلبس به كرامت يعني متظاهر شدن شخص به چيزي كه درآن نيست و با زحمت به خود مي‌بندد، لازم به ذكر است كبريائي و بزرگي منحصر به خداوند و كبريايي صفت عين ذات پروردگار است.

 سوره  الجاثيه 37 :فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ستايش از آن خداست، پروردگار آسمانها و پروردگار زمين و پروردگار جهانيان.

سوره الحشر آيه 23: هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ، و خدايي است كه معبودي جز او نيست ، حاكم و مالك اصلي اوست، از هر عيب منّزه است، به كسي ظلم نمي‌كند، امنيت بخش است مراقب همه چيز است قدرتمندي‌ شكست ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امري را اصلاح مي‌كند و كبريائي از آن اوست و شايسته عظمت است خداوند منّزه است از آنچه براي او شريك قرار مي‌دهند.

معناي اصطلاحي كبر و تكبّر : كبر يك حالت نفساني است كه عبارت است از اينكه انسان خود را برتر از ديگران بداند، آثار ناشي از اين حالت دروني كه در كلام يا رفتار شخص ظاهر مي‌شود  تكبر گفته مي‌شود، بعبارت ديگر تكبر اظهار كردن كبر است و جزء بدترين رذيلت اخلاقي و رفتاري است .

اقسام تكبر :

1-  تكبر در برابر خدا : گاهي به انسان جاهل و مغرور حالتي دست مي‌دهد كه در آن حال خود را مستقل از ذات لايزال كبريائي و فضل و عنايت الهي مي‌بيند و به جايي مي‌رسد كه خدائي و پروردگاري آفريدگار را تصديق نمي‌كند، با آيات الهي ستيزه جويي كرده تا حدي كه خود را خالق مخلوق قلمداد مي‌كنند، اول شخصي كه در برابر خالق تكبر ورزيد شيطان بود .

سوره بقره آيه 34: وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ، و چون فرشتگان را فرموديم براى آدم سجده كنيد پس بجز ابليس كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد [همه] به سجده درافتادند.

  سوره اعراف آيات 12و13: قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ ، قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ، (خداوند به او)فرمود:چه چيز تو را مانع شد كه سجده كني در آن هنگام كه به تو فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفريده‏اي و او را از خاك! گفت: از آن (مقام و مرتبه‏ات) فرودآي! تو حق نداري در آن (مقام و رتبه) تكبر بورزي بيرون رو كه تو از افراد پست و كوچكي.

  همچنان فرعون، گفت:

 

سوره نازعات آيه 24: فَقَالَ أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَى آنگاه گفت من پروردگار بزرگ شما هستم،

سوره العنكبوت آيه 39: وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَمَا كَانُوا سَابِقِينَ، و قارون و فرعون و هامان را [هم هلاك كرديم] و به راستى موسى براى آنان دلايل آشكار آورد و[لى آنها] در آن سرزمين سركشى و تكبّر ورزيدند و [با اين همه بر ما] پيشى نجستند.

سوره غافر آيه 56:  إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِن فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ مَّا هُم بِبَالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ، در حقيقت آنان كه در باره نشانه‏هاى خدا بى‏آنكه حجتى برايشان آمده باشد به مجادله برمى‏خيزند در دلهايشان جز بزرگنمايى نيست [و] آنان به آن [بزرگى كه آرزويش را دارند] نخواهند رسيد پس به خدا پناه جوى زيرا او خود شنواى بيناست.

شكل ديگر از تكبر در برابر خدا، تكبر در برابر آيات، اوامر و نواهي الهي است درحقيقت، ترك اطاعت و عبادت از روي كبر و سركشي ، كفر و انكار الوهيت و ربوبيت خداوند است چون به اين معناست كه او را سزاوار ستايش و پرستش نمي‌داند .

سوره اعراف آيات 36و40:  وَالَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا أُوْلََئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ، و آنها كه آيات ما را تكذيب كنند و در برابر آن تكبر ورزند اهل دوزخند، جاودانه در آن خواهند ماند.

إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء وَلاَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ ،آنها كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبر ورزيدند درهاي آسمان برويشان گشوده نمي‏شود و (هيچگاه) داخل بهشت نمي‏شوند مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن خياطي بگذرد! (يعني بهيچوجه امكان ندارد) اينچنين گنهكاران را جزا مي‏دهيم.

سوره اعراف آيه 146 : سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَكَانُواْ عَنْهَا غَافِلِينَ، به زودي كساني را كه در روي زمين به ناحق تكبر ميورزند از ايمان به آيات خود منصرف ميسازيم (بطوري كه) اگر هر آيه و نشانه‏اي را ببينند به آن ايمان نمي‏آورند و اگر راه هدايت را ببينند راه خود انتخاب نمي‏كنند و اگر طريق گمراهي را ببينند راه خود انتخاب ميكنند (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند.

سوره النحل ايه 22: إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَالَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ قُلُوبُهُم مُّنكِرَةٌ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ، معبود شما معبودى است‏يگانه پس كسانى كه به آخرت ايمان ندارند دلهايشان انكاركننده [حق] است و خودشان متكبرند.

2- تكبر در برابر پيامبران و اولياء الهي: قسم دوم تكبر ، تكبر در برابر انبياء و پيامبران است كه در ميان امتهاي پيشين بسيار ديده شده است گروهي از متكبران در اين امتها از اطاعت و پيروي پيامبران الهي سرباز مي‌زدند.

سوره مومنون آيه 47: فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ، پس گفتند آيا به دو بشركه مثل خود ما هستند و طايفه آنها بندگان ما مى‏باشند ايمان بياوريم.

 سوره مومنون آيه 34: وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَاسِرُونَ، و اگر بشرى مثل خودتان را اطاعت كنيد در آن صورت قطعا زيانكار خواهيد بود .

سوره فرقان آيه 21 : وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءنَا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوًّا كَبِيرًا، و كسانى كه به لقاى ما اميد ندارند گفتند چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند يا پروردگارمان را نمى‏بينيم قطعا در مورد خود تكبر ورزيدند و سخت‏سركشى كردند.

سوره اعراف آيه 75: قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُواْ مِن قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُواْ لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ قَالُواْ إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ، (ولي) اشراف متكبر قوم او، به مستضعفاني كه ايمان آورده بودند گفتند آيا (راستي) شما يقين داريد صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است ؟ آنها گفتند: ما به آنچه او بدان ماموريت يافته ايمان آورده‏ايم.

سوره الجاثيه آيه 8: يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ، [كه] آيات خدا را كه بر او خوانده مى‏شود مى‏شنود و باز به حال تكبر چنانكه گويى آن را نشنيده است‏سماجت مى‏ورزد پس او را از عذابى پردرد خبر ده.

3- تكبر در برابر بندگان خداوند: قسم سوم تكبر در برابر بندگان خداست به گونه‌اي كه خود را بزرگ بشمرد و ديگران را كوچك و خوار و بي مقدار، زير بار هيچ كس نرود، خو را از همه برتر ببينيد و حق هيچ صاحب حقي را محترم نشمرد و دائماٌ منتظر باشد كه ديگران براي او عظمت قائل شوند، تكبر نخست در برابر بندگان خدا سرمي‌زند، سپس به استكبار در برابر انبياء و رسولان پروردگار مي‌رسد و سرانجام به تكبر در برابر ذات پاك خداوندگار مي‌انجامد.

سوره لقمان آيه 18: وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ، و از مردم [به نخوت] رخ برمتاب و در زمين خرامان راه مرو كه خدا متكبر مغروري را دوست ندارد.

عواملي كه باعث غرور و كبر در انسانها مي‌شود

1- علم و دانش : گاهي انسان به خاطر علم و دانش مختصري كه دارد دچار غرور و خودخواهي مي‌شود و همين باعث مي‌شود كه باب تحقيق، مشورت و تحصيل را بر خود ببندد و بر دارائي خود ( علم) تكبر ورزد و خود را از ديگران از بعد عقلي، منطقي و تصميم گيري برتر بداند، اين گونه تكّبر علمي باعث بسته شدن عقلانيت و درك حقايق خواهد شد و انسان دچار اشتباهات و خطاهاي زيادي خواهد گرديد، اين شخص خود را از ديگران برتر و تنها خود را اهل راي و نظر به شمار مي‌آورد.

بدترين تكبر، تكبر عالمي است كه به علم خويش بنازد و خود را از ديگران برتر بداند، براي اين شخص رشد و تعالي و بصيرت هيچگاه بوجود نخواهد آمد.

اگر انسان علم و دانش را به خاطر خداوند حاصل كرده باشد علم او را متواضع و فروتن و نفس را خاضع مي‌گرداند و هميشه مواظب نفس خويش است و از آن غفلت نمي‌ورزد بلكه مدام آن را محاسبه، مورد ارزيابي ديگران، نقد پذير و در پي اصلاح آن است، علمي كه باعث تكبر عالم گردد او را بسوي انحراف ، انحطاط، انزوا، محروم از خرد جمعي سوق و هلاك مي‌سازد.

2- ثروت: گاهي دارايي و ثروت انسان را دچار غرور و تكبر مي‌نمايد، حق هر كاري را به خود مي‌دهد و ديگران را خوار و حقير مي‌شمارد، تابع محض شيطان گشته و به فساد و ظلم مي‌پردازد

سوره الحديد آيه 20: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطَامًا وَفِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ،بدانيد كه زندگى دنيا در حقيقت بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشى شما به يكديگر و فزون‏جويى در اموال و فرزندان است [مثل آنها] چون مثل بارانى است كه كشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد سپس [آن كشت] خشك شود و آن را زرد بينى آنگاه خاشاك شود و در آخرت [دنيا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست.

سوره الحديد آيه 23: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ،تا بر آنچه از دست‏شما رفته اندوهگين نشويد و به [سبب] آنچه به شما داده است ‏شادمانى نكنيد و خدا هيچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد.

سوره قصص آيه 76الي 81: إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَى فَبَغَى عَلَيْهِمْ وَآتَيْنَاهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ،وَابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ،قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا وَلَا يُسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ، فَخَرَجَ عَلَى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَاةَ الدُّنيَا يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ،وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا وَلَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ، فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ يَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا كَانَ مِنَ المُنتَصِرِينَ، قارون از قوم موسي بود اما بر آنها ستم كرد، ما آنقدر از گنجها به او داده بوديم كه حمل صندوقهاي آن براي يك گروه زورمند مشكل بود، به خاطر بياور هنگامي را كه قومش به او گفتند: اين همه شادي مغرورانه مكن كه خداوند شادي كنندگان مغرور را دوست نمي‏دارد،و در آنچه خدا به تو داده سراي آخرت را جستجو كن، بهره‏ات را از دنيا منما، و همانگونه كه خدا به تو نيكي كرده است نيكي كن و هرگز فساد در زمين منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد، (قارون) گفت: اين ثروت را به وسيله دانشي كه نزد من است به دست آورده‏ام، آيا او نمي‏دانست خداوند اقوامي را قبل از او هلاك كرد كه از او نيرومندتر و ثروتمندتر بودند؟! (و هنگامي كه عذاب الهي فرا رسد) مجرمان از گناهانشان سؤ ال نمي‏شوند (و مجالي براي عذرخواهي آنان نيست)، (قارون) با تمام زينت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها كه طالب حيات دنيا بودند گفتند: اي كاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم! به راستي كه او بهره عظيمي دارد،كساني كه علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند واي بر شما! ثواب الهي بهتر است براي كساني كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام مي‏دهند، اما جز صابران آنرا دريافت نمي‏كنند،سپس ما، او و خانه‏اش را در زمين فرو برديم، و گروهي نداشت كه او را در برابر عذاب الهي ياري كنند، و خود نيز نمي‏توانست خويشتن را ياري دهد.

3- قدرت: درموارد زيادي انسانهايي كه داراي مقام و موقعيتي هستند دچار غرور و كبر مي‌شوند و دست به ستمگري و سلب آزادي، هتك حرمت، كتمان حق و ظلم به انسانها میزنند

4- موقعيت: گاهي انسان به خاطر برخورداري از حسب و نصب و وابستگي قومي و يا قشري خاص دچار غرور و خودپسندي مي‌شود، و در همه امور خود را حق به جانب مي‌داند و براي كسب فضيلت و كمال رغبتي به عبادت و خدمت به مردم ندارد و با چشم خواري و ذلت به مردم نگاه مي‌كند و انتظار دارد كه همه او را مورد احترام قرار دهند و دست به سينه درخدمت او باشند.

5- عبادت: گاهي نيز ممكن است انسان به عبادت و اعمال نيك خود مغرور شود و آن را به رخ ديگران بكشد و فضل و توفيق خداوند را فراموش كند در واقع ارزش و منزلت خود را عملاٌ بلندتر از ديگران بداند .

سوره الانبياء آيه 19 :وَلَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لَا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ ، و هر كه در آسمانها و زمين است براى اوست و كسانى كه نزد اويند از پرستش وى تكبر نمى‏ورزند و درمانده نمى‏شوند.

6- زيبايي چهره: برخي انسانها بلحاظ نعمت زيبايي و اندام كه خداوند به آنها عطا كرده است عوض شكر نعمت زيبايي آنرا به رخ مردم مي‌كشند و تصور آنها برتري انسان در جسميت است. ديگران را مورد تمسخر و خود را برتر و بالاتر مي‌داند، همواره با اين تفكر زندگي مي‌كنند كه همه توجهات بسوي آنها است در هر مكاني با كبر و غرور وارد مي‌شوند و باورشان اين است كه همه مردم بدهكاري زيباي جمال شان هستند و بايد براي اين موضوع ضمن احترام خاص تا حد بردگي و غلامي خضوع و تواضع داشته باشند اين خودپسندي باعث سيما و چهره پليدي در عوض زيبايي در نزد مردم خواهد شد .

آثار و پيامدهاي منفي كبر و خود پسندي

1- كبر و خود پسندي: درخت خبيثي است كه ثمره آن بسياري از گناهان كبيره و امور هلاك كننده انسان است و اين درخت در دل هر كه ريشه كند كار او را به كفر و شرك و بالاتر از آنها مي‌رساند.

2- هلاكت معنوي انسان: كسي كه آيات الهي را تكذيب كند دچار كبر شده و تكبر موجب هلاكت و نابودي معنوي آن مي‌شود و ايمان و اعمال آنها را به باد فنا مي‌دهد.

سوره الاعراف آيه 147: وَالَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَلِقَاء الآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ، و كساني كه آيات ما و لقاي رستاخيز را تكذيب (و انكار) كنند اعمالشان نابود ميگردد آيا جز آنچه را عمل كرده‏اند پاداش داده ميشوند.

3- تسلط شيطان: تكبر باعث تسلط شيطان بر انسان است و انسان را به سمت نفس اماره (كارهاي بد) سوق مي‌دهد نفسي كه بر عقل تسلط يافته و تابع اوامر شيطان است .

سوره النور آيه 21: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ،اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد پاى از پى گامهاى شيطان منهيد و هر كس پاى بر جاى گامهاى شيطان نهد [بداند كه] او به زشتكارى و ناپسند وامى‏دارد و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هيچ كس از شما پاك نمى‏شد ولى [اين] خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى‏گرداند و خدا[ست كه] شنواى داناست.

4- كوچك شمردن گناهان خود و بزرگ شمردن و  خود ستايي اعمالي كه از او سرمي‌زند.

تكبر موجب مي‌شود كه شخص گناهاني را كه مرتكب شده كوچك و بي‌اهميت بشمارد و كوششي براي جبران آنها ننمايد بلكه گمان كند كه خداوند آن‌ها خواهد آمرزيد، همچنين اگر عبادتي و ياعمل شايسته‌اي از انسان متكبر سربزند آن را بزرگ مي‌شمارد و بر خدا و بندگان خدا منّت مي‌گذارد.

اميرالمومنين (ع) به مالك اشتر مي‌فرمايد " زنهار از خودپسندي و تكيه كردن به آنچه كه تو را به خودپسندي مي‌كشاند و از شيفتگي به ستوده شدن، زيرا اينها بهترين فرصت‌هاي شيطان است تا نيكي نيكوكاران را نابود سازد.

5- اعتماد بر نفس غلط خود و غفلت از خودسازي: وقتي كه شخص خود پسند و متكّبر مي‌گردد دچار دو آفت قبل خواهد شد، اين را باور مي‌كند كه همه اعمالش خوب است و بايد از او تقدير گردد و همين تفكر باعث جبران خطا و اصلاح خويش نخواهد افتاد، با اعتمادي كه بر نفس غلط خود پيدا كرده است از انجام تدبير و مشاوره باز مي‌ماند، حتي خود را از خداوند بي‌نياز دانسته و به فضل او توجه نمي‌كند و بر خدا لازم مي‌داند كه به او اجر و ثواب دهد (بِاللَّهِ الْغَرُورُ) و گمان مي‌كند نيازي به توبه و انابه و استغفار ندارد .

سوره لقمان آيه 33 :  يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَّا يَجْزِي وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَن وَالِدِهِ شَيْئًا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ، اى مردم از پروردگارتان پروا بداريد و بترسيد از روزى كه هيچ پدرى به كار فرزندش نمى‏آيد و هيچ فرزندى [نيز] به كار پدرش نخواهد آمد آرى وعده خدا حق است زنهار تا اين زندگى دنيا شما را نفريبد و زنهار تا شيطان شما را مغرور نسازد.

سوره فاطر آيه 5: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ، اى مردم همانا وعده خدا حق است زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد و زنهار تا [شيطان] فريبنده شما را در باره خدا نفريبد.

6-  عدم قبولي ساير اعمال : شخص متكبر تمامي اعمال خوبش ساقط خواهد شد زيرا عمل خوب او عاري از اخلاص و منّت بر خدا و بندگان خدا بوده است.

سوره اعراف آيات 146 و 147: سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَكَانُواْ عَنْهَا غَافِلِينَ، وَالَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَلِقَاء الآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاَّ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ، به زودي كساني را كه در روي زمين به ناحق تكبر ميورزند از ايمان به آيات خود منصرف ميسازيم (بطوري كه) اگر هر آيه و نشانه‏اي را ببينند به آن ايمان نمي‏آورند و اگر راه هدايت را ببينند راه خود انتخاب نمي‏كنند و اگر طريق گمراهي را ببينند راه خود انتخاب ميكنند (همه اينها) به خاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند. و كساني كه آيات ما و لقاي رستاخيز را تكذيب (و انكار) كنند اعمالشان نابود ميگردد آيا جز آنچه را عمل كرده‏اند پاداش داده ميشوند.

سوره ال عمران آيه 22: أُولَئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُم مِّن نَّاصِرِينَ، آنان كسانى‏اند كه در [اين] دنيا و [در سراى] آخرت اعمالشان به هدر رفته و براى آنان هيچ ياورى نيست.

7- اشتباه در عقايد و نظرات علمي :  اگر انسان به راي و عقل و علم خود عجب و غرور داشته باشد از پرسيدن و فهميدن و مشورت كردن با ديگران باز مي‌ماند، پند كسي را نمي‌شوند و نصيحت هيچ نصيحت كننده‌اي را نمي‌پذيرد، به اشتباه خود پي‌نمي‌برد و در گمراهي باقي مي‌ماند.

8- خود را برتر از ديگران ديدن : كبر و خود پسندي بزرگي كردن بر ديگران و خود را برتر از ديگران دانستن است خود خواهي و حُبّ  نفس باعث مي‌شود كه وقتي انسان در خود كمالي را ديد، حالت خود پسندي و سروري به او دست دهد (خوشحال از خود) كه به آن حالت عجب مي‌گويند و در اثر اين خود پسندي وحب نفس ديگران را فاقد آن كمال بداند .

سوره غافر آيه 75 : ذَلِكُم بِمَا كُنتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَبِمَا كُنتُمْ تَمْرَحُونَ، اين [عقوبت] به سبب آن است كه در زمين به ناروا شادى و سرمستى مى‏كرديد و بدان سبب است كه [سخت به خود] مى‏نازيديد

سوره هود آيه 10: وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاء بَعْدَ ضَرَّاء مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئَاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ و اگر پس از محنتى كه به او رسيده نعمتى به او بچشانيم حتما خواهد گفت گرفتاريها از من دور شد بى‏گمان او شادمان و فخرفروش است.

9- دچار شدن به ريا : يكي ديگر از مفاسد كبر و غرور اين است كه انسان را به ريا وادار مي‌كند غرور نسبت به اعمال و تفكر باعث مي‌شود آنها را در معرض نمايش و خود نمايي قرار دهد. و همواره در جمع مي‌خواهد اين كمال شيطاني را به رخ ديگران بكشد. سوره النحل آيه 23 لاَ جَرَمَ أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ، شك نيست كه خداوند آنچه را پنهان مى‏دارند و آنچه را آشكار مى‏سازند مى‏داند و او گردنكشان را دوست نمى‏دارد.

 

10- ضايع شدن عقل : اميرالمومنين(ع)مي‌فرمايد" العجب يفسد العقل" خودپسندي عقل را فاسد و تباه مي‌كند و دليل آن تاثير منفي كبر بر عقل است و خود را مبّرا دانستن از تحصيل علم و مشورت ديگران، نفس متكبر باعث عدم بهره مندي از عقل و تدبير خود و ديگران خواهد شد. 

 سوره الزّمر آيه 18: الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ، به سخن گوش فرامى‏دهند و بهترين آن را پيروى مى‏كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.

 سوره الانفال آيه 22: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ، قطعا بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏اند كه نمى‏انديشند.

 

11- منزوي شدن : از نظر روانشناسي ثابت شده است هر كه به دارايي ثروت، عقل و درايت، تدبير و حكمت ، زيبائي و انسانيت، اخلاق و معرفت ، علم و تجربه خود مغرور گردد ، دچار عجب و خودپسندي است و كمتر كسي مايل است اين چنين شخصي را تحمل كند و شخص در محيط خصوصي و جامعه منزوي مي‌گردد.

12- جايگاه متكبران دوزخ است : خداوند وعده داده است كساني كه دچار كبر و غرور مي شوند درواقع به تبع از شيطان و هواي نفس عمل نموده‌اند، علاوه بر باطل شدن اعمال آنها جايگاه ابدي آنها دوزخ خواهد بود.

سوره النحل آيه 29: فَادْخُلُواْ أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ، پس از درهاى دوزخ وارد شويد و در آن هميشه بمانيد و حقا كه چه بد است جايگاه متكبران.

سوره غافر آيه 60: وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ، و پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم در حقيقت كسانى كه از پرستش من كبر مى‏ورزند به زودى خوار در دوزخ درمى‏آيند.

سوره النازعات آيات  37الي 39:  فَأَمَّا مَن طَغَى، وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا، فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى، اما هر كه طغيان كرد، و زندگى پست دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است.

راه‌ رهايي از كبر و غرور: عبادت خداوند

سوره النحل آيه 49: وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مِن دَآبَّةٍ وَالْمَلآئِكَةُ وَهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ، و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است براى خدا سجده مى‏كنند و تكبر نمى‏ورزند.

سوره الاعلي آيه 14: قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى،رستگار آن كس كه خود را پاك گردانيد.

Ø     ذكر خداوند

سوره الاعلي آيه 15:وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى،و نام پروردگارش را ياد كرد و نماز گزارد

و الزخوف آيه 36،وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ، و هر كس از ياد [خداى] رحمان دل بگرداند بر او شيطانى مى‏گماريم تا براى وى دمسازى باشد.

Ø     پناه بردن به خداوند از شر شيطان

سوره فصلت آيه 36: وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ، و هر گاه وسوسه‏هائي از شيطان متوجه تو گردد از خدا پناه طلب كه او شنونده و آگاه است.

Ø     دوري از آرزوهاي طولاني

سوره النساء آيه 120:يَعِدُهُمْ وَيُمَنِّيهِمْ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا، [آرى] شيطان به آنان وعده مى‏دهد و ايشان را در آرزوها مى‏افكند و جز فريب به آنان وعده نمى‏دهد.

Ø     صله رحم، صبر و تحمل، اعتقاد قلبي به روز قيامت،

Ø      الگو قرار دادن رفتار پيامبر عظيم الشان (ص) و ائمه معصومين

سوره احزاب آيه 21: لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا، قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى‏كند.

Ø     در رفتار با مردم خدمت خالصانه كردن به مردم،

Ø     انفاق و صدقه، عفو و بخشش ديگران

سوره النور آيه 22: وَلَا يَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنكُمْ وَالسَّعَةِ أَن يُؤْتُوا أُوْلِي الْقُرْبَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ، و سرمايه‏داران و فراخ‏دولتان شما نبايد از دادن [مال] به خويشاوندان و تهيدستان و مهاجران راه خدا دريغ ورزند و بايد عفو كنند وگذشت نمايند مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد و خدا آمرزنده مهربان است.

Ø     احترام به پدر و مادر و ديگران سوره النساء آيه 36 : وَاعْبُدُواْ اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا، و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك مگردانيد و به پدر و مادر احسان كنيد و در باره خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و همسايه خويش و همسايه بيگانه و همنشين و در راه‏مانده و بردگان خود [نيكى كنيد] كه خدا كسى را كه متكبر و فخرفروش است دوست نمى‏دارد.

Ø     تقدم در سلام كردن و تحيت،

سوره النساء آيه 86: وَإِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا، و چون به شما درود گفته شد شما به [صورتى] بهتر از آن درود گوييد يا همان را [در پاسخ] برگردانيد كه خدا همواره به هر چيزى حسابرس است.

Ø     مشاوره و كمك فكري گرفتن،

سوره الشوري آيه 38:  وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ، و كسانى كه [نداى] پروردگارشان را پاسخ [مثبت] داده و نماز برپا كرده‏اند و كارشان در ميانشان مشورت است و از آنچه روزيشان داده‏ايم انفاق مى‏كنند.

Ø     سخن حق گفتن ولو به ضرر خود و خويشان،

Ø      قضاوت به حق و عدل حق مردم را در همه زمينه‌ها رعايت كردن ،

سوره قصص آيه 83:  تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ، آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى‏دهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند و فرجام [خوش] از آن پرهيزگاران است.

 والسلام


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 16:25 توسط عليرضا الماسوندي| |

ِبسِْم الله الرَحمنِ الرَحيمْ

 

«كد ژنتيكي RNA , DNA در قران كريم »

تعريف علمي :

ژنها توالی های کشيده شده‌ای از DNA است که اطلاعات ژنتيکی را در خود نگه داری ميکند که بوسيله کدهای ژنتيکی ذخيره شده اند. هر ملکول DNA شامل دو رشته است که هر کدام دو سر ۳’،۵’ دارند. مناطق کدينگ شامل اطلاعات ژنتيکی هستند و قسمتهای که اطلاعات ژنتيکی ندارند در توليد RNAها کمک ميکنند. توليد يک کپی RNA از روی DNA را مرحله رونويسی ميناميم، اين فرايند بوسيله‌ی RNA polymerase انجام ميشود که در هر لحظه يکه نکلئوتيدRNA را به رشته‌ی RNA درحال توليد، اضافه ميکند. رشته‌ی RNA بارشته‌ی DNA اصلی يکسان است تنها با اين تفاوت که در آن به جای تيمين(T) از يوراسيل(U) استفاده شده است عمل رونويسی در پروکاريوت ها بوسيله يک پليمراز انجام ميشود اما در يوکاريوتها اين عمل بوسيله سه پليمراز مختلف صورت ميگيرد که پليمراز اول برای رونويسی RNAها است و پليمراز دوم برای رونويسی MRNA، SNRNA و.. استفاده ميشود و پليمراز سوم در ترجمه tRNA، rRNA کاربرد دارد. عمل رونويسی پس از رسيدن به يک توالی مشخص خاتمه می يابد.

 

 

 

توالي ژنها و كد ژنتيكي RAN,DAN در قرآن كريم

شرح آيات 1تا 12 سوره انفطار

إِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ: آنگاه كه آسمان شكافته و پاره شود.

وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ و آنگاه كه ستارگان فرو پاشند و بپراكنند – از ديدگاه ابن عباس ، فرو پاشند و تيره و تار گردند.

وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ: و آنگاه كه درياها در هم نور ديده شوند و به هم پيوسته گردند. 

وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ: و آنگاه كه قبرها زير و رو شوند و مردگاني كه در دل آنها خفته و پوسيده‌اند سربرآوردند.   

عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ :آري آنگاه است كه هركسي آنچه را انجام داده است و يا بنياد آنها را نهاده و رفته است مي‌يابد و مي‌داند ( آگاه مي‌شود) .  

يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ: هان اي انسان چه چيز تو را در برابر پروردگار ارجمند و توانايت مغرور ساخته راستي چه عاملي و انگيزه‌اي تو را فريفت ، زشت و زيبا و باطل را حق و بيداد را در نظرت دادگري جلوه داد تا او را نافرماني كني و به گناه دستيازي

الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ :در برابر همان كسي كه تو را از نطفه‌هاي بي مقدار آفريد و با تقسيم سلولي و تكثير بطور مساوي و رشد جنين و اندام و دستگاههاي وجود تو را درست كرد و نظام بخشيد، تناسب اجزا و هماهنگ بودن، مراحل رشد جنين، آميخته شدن نطفه زن و مرد، سوره انسان آيه 2: (إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ) فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَتكثير سلولي بطور مساوي و سپس تناسب اجزاء.

سوره مومنون آيه 14: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ

تبديل شدن بعد از تكثير بطور زوجهاي مساوي به اتصال بافت سلولي به رحم علقه و رشد سلولها بصورت ماده مضغه(چيزي شبيه گوشت جويده شده ) رشد استخوانها و در چهارماهگي دميدن روح كه كالبد شكل گرفته است.

فِي أَيِّ صُورَةٍ مَّا شَاء رَكَّبَكَ: رشد ژنيتيكي براساس كد ژنتيكي، DNA,RAN حركت جوهري ماده، حدوث سلولهاي جديد از سلولهاي مرده در طول زندگي (يَخِرج الحَي‌مِن الميت) بعنوان سلول‌هاي بنيادين كه امروزه در احياي سلولهاي سرطاني و درماني استفاده مي‌شود،

انتقال صفات و اشكال ژنيتيكي برروي RAN,DNA ژن مورثي: مانند، صورت ، هوش،صبر، عاطفه و رنگ چشمان، تشابه صورت، رنگ موي و... به هر صورتي كه خواست و شايسته ديده تو را تركيب داد، نقل از مجاهد، به هر صورتي كه خواست و به هر كدام پدر و مادر و يا عمو و دايي كه خواست شباهت بخشيد حديث پيامبر(ص) نقلي از امام رضا (ع) سند تفسير مجمع البيان: لاتقل هكذا ان النطفه، اذا استقرت في الرحم، احضرها الله كُل نَسَبَ بَيْنَهاوبين آدم، اما قرآت هذه الا:  فِي أَيِّ صُورَةٍ مَّا شَاء رَكَّبَكَ چنين سخني مگو، چرا كه وقتي نطفه در قرارگاه خود قرار مي‌گيرد خدا همه كساني را كه ميان او تا آدم واسطه هستند (اجداد) حاضر مي‌سازد و آنگاه او را شبيه به هر كدام خواست نظام مي‌بخشد، آيا اين آيه را نخوانده‌اي كه مي‌فرمايد ذات بي‌همتاي او به هر صورتي كه خواست تو را تركيب داد.

سوره مومنون آيه 12: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ( و ما انسان را از سلاله كد ژنتيكي RNA,DNA انتقال يافته از آباء و اجداد) كه اصل آن بر گرفته از خاك است، خلق كرديم.

پس از اين آيات در اشاره به راز غرور و غفلت زدگي انسان مي‌فرمايد. نه هرگز آن گونه كه شما مي‌پنداريد نيست كه رستاخيز و حسابرسي در كار نباشد، هرگز به اين همه دليل و برهان ديگر جاي انكار براي فرا رسيدن رستاخيز و قطعي و ترديد ناپذير بودن معاد نمي‌ماند.

كَلَّا بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ: آري نه فضل و كرامت پروردگارتان مايه غرور و فريب شماست و نه نعمتهاي بي شمار او بلكه شما افزون بر غرور و غفلت، روز پاداش و كيفر را دروغ مي‌شماريد و انكار مي‌كنيد.

 وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ: و بي گمان نگهباناني بر عملكرد شايسته و خداپسندانه يا نافرماني و بيدادگري شما گمارده شده است.

كِرَاماً كَاتِبِينَ: فرشتگاني گرانقدر و بزرگواري كه همواره و بدون درنگ انديشه و عملكرد شايسته و يا ناشايسته انسانها را مي‌نگارند و ثبت مي‌كنند.

يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ: فرشتگان از عملكرد ودلخواه و آگاهانه انسانها و نيز از كارهاي ناخواسته و اضطراري آنان آگاهند و همه را مي‌دانند.

معاني لغات:

-        ِانِفطْار : شكافته شدن، نظير انشقاق و انصداع

-        ِانِتـثْـار: پراكنده شدن ، واژه انتثرت از ماده نثر و از همين ريشه است

-        تَفجير: به معناي انفجار و از شكافتن آمده است واژه فجور نيز از اين ريشه و به معناي شكافتن مرزها و بيرون رفتن از چارچوب قانون و مقررات و بدكاري و گناه آمده است واژه فجر نيز از همين ماده و به معني شكافتن تاريكي و بر دميدن روشنائي از دل آن آمده است .

-        بُعْثِرَتْ  : به معني زير رو شدن و واژگون گرديدن است

-        غرور : از ماده غرور به معني آشكار ساختن چيزي از روي ناداني و پندار آمده و به غفلت – به هنگامه بيداري و هشياري گفته مي شود واژه غُرّك در اين آيه از همين ماده كاف ضمير خطاب است.

-         فَسَوَّاكَ: سامان دادن، تساوي و برابر بودن- تقسيم مساوي – اِستوي: خط استوا كه كره زمين را به دو قسمت مساوي تقسيم كرده است.

-        كلاّ  : حرف ردع و براي نفي و انكار چيزي است كه توهم شده است.

-        سُلالِهِ: از سل اخذ شده است به معناي ارث گرفتن از آباء و اجداد ، معناي علمي آن ارث بردن انسان براساس كد ژنتيكي (DNA,RNA)

  

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 14:42 توسط عليرضا الماسوندي| |

شرح آيات 24 تا 32 سوره عبس

مقدمه : فرسايش (EROSION) فرآيند نابودي تدريجي رويه يك ماده است

فرسايش در اثر بارش : آب به تنهايي مهم‌ترين عامل فرسايش به حساب مي‌آيد باران، جويبارها و رودخانه‌ها همگي سنگ و خاك را برش و مي‌سايد با خود حمل مي‌كند و موجب فرسايش در طول زمان مي‌گردد.

بارش باران و رگبار بصورت ضربه‌اي به سنگ‌ها و پوشش برفي باعث تغييرات دماي سنگ شده و با كاهش دما و انقباض سريع سطح سنگ ترك مي‌خورد (تنش حرارتی)، ايجاد ترك و نفوذ آب به درون آن عمق فرسايش را تعميق داده همچنين با نفوذ باران و يخ زدگي درتركها بلحاظ افزايش حجم يخ فشار جانبي به لايه‌هاي سنگي افزايش يافته و باعث ترك خوردگي بيشتر عمقي و پوسته سنگي خواهد شد، سايش رويه بر اثر بارش و رگبار تند، ايجاد ترك و گسترش آن نهايتا به فرسايش سنگ منجر مي‌شود، در طول زمان بر اثر رواناب‌هاي سطحي و حركت ذرات خرد شده توسط آب تحت اثر نيروي جنبشي ذرات در دانه بندي‌هاي مختلف كه بستگي به شرايط اقليم و ساختار زمين شناسي دارد، شكل مي‌گيرد ذرات ناشي از فرسايش و سايش، هسته‌‌هاي اوليه خاك را تشكيل مي‌دهند. علت ديگر وجود مواد آلي و لايه‌هاي نمكي، گچي است كه در تركيب با آب باران تورم يافته موجب تشديد ترك در پوسته‌هاي سنگي مي‌گردد، اين از عوامل بعدي فرسايش و ترك خوردگي سنگها مي‌باشد كه در اثر بارش و نفوذ فشار ناشي از تبلور نمك‌ها موجب خرد شدن سنگ‌ها مي‌شود.

 

رويش گياهان و فرورفتن ريشه‌هاي آن در درزهاي سنگي مي‌تواند فشار فراوان بر جوانب ايجاد كرده و تخريب سنگ را سرعت بخشد.

 ساير عوامل موثر در فرسايش:

1-   باد : همراه ذرات معلق شن و خاك موجب سائيده شدن صخره‌ها مي‌گردد.

 

2-   تغييرات دما: ورقه ورقه شدن و شكاف سنگها و صخره‌ها در اثر تغييرات درجه حرارت است، كه عامل بارش، برف و يخ بيشترين اثرات تغيير را به همراه داشته و باعث فرسايش مي‌گردد.

 

 

3-   موجودات زنده : بعضي از انواع حيات ( دوران اول زمين شناسي) مانند جلبكها و گل سنگ‌ها با باران نفوذ يافته در شكاف‌هاي سنگي، اكسيد شده و باعث خرد شدگي سنگ مي‌گردد.

مراحل مختلف پديده فرسايش خاك، تقسيم بندي پديده فرسايش در30 سال پيش توسط اليسون مورد آزمايش قرار گرفت در اين تقسيم بندي سه مرحله اساسي ً جدا شدن ذرات از همديگر (Detachment) ، نقل مكان (Trans potation)  و رسوب گذاري (Deposition) ، براي فرسايش مشخص شده است.

جمع بندي :

بارش باران عامل اصلي فرسايش در دوران زمين شناسي بوده و با خرد شدن سنگها، جدا شدن ذرات و حمل آن به نقاط پست ( دشتها ) رسوب گذاري ذرات، خاك تشكيل و بستر خاكي، اولين پيش نياز رويش گياه و حيات در زمين است.

 فرسايش خاك در قران كريم:

سوره عبس آيات 24 تا 32 به عامل اصلي فرسايش يعني باران و تشكيل خاك و آب و خاك كه لازمه حيات زيست گياهي، جانوري و انسان در روي زمين اشاره نموده است و اين فرآيند تذكري براي  حيات مجدد در روز قيامت و حسابرسي اعمال خواهد بود.

سوره عبس آيه 24: فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ پس آدمي به طعام و خوراك خود ( رزق مادي و معنوي) مي‌بايست توجه داشته باشد.

 أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاء صَبًّا به يقين ما از ابر باراني ريختيم كه ريختني با نفع و سود شما است (‌باران عامل فرسايش).

 ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا سپس زمين را ( بر اثر بارش باران براي حيات و رويانيده شدن گياهان ) شكافتي، برش و شكافتي كه مفيد فايده باشد.

خداوند در دوآيه فوق مراحل تشكيل حيات را توسط آب باران شكست و فرسايش سنگ توليد خاك در روي زمين، اشاره مي‌نمايد كه ابتدا باران برزمين ( طي يك دوران) نازل گرديد و سبب شد كه سنگ‌هاي در برگرفته كره زمين بر اثر اين بارش (ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا)شكاف و ترك بردارد و طي مراحل اشاره شده فرسايش خاك در دشت‌ها رسوب گذاري كند.

1-   ترك خوردن سنگ ناشي از بارش، كاهش دما در سنگ انقباض و ايجاد ترك‌ها در سنگها بر اثر تنش حرارتی، نفوذ آب باران در درزه‌ها، يخ زدگي و ايجاد خرد شدگي سنگ ناشي از افزايش حجم يخ، ضربات بارش بر سنگ، سايش سطحي، برش و خرد شدگي، حمل ذرات سنگي، خرد شدگي فرسايش در طول مسير و نهايتاٌ رسوب گذاري در نقاط پايين براي شرايط رشد گياه

 

2-   بعد از دو مرحله گفته شده خداوند دانه و نبات را خلق و آن را در بستر مناسب يعني خاك قرار داد و بوسيله آب رويش گياه صورت گرفت.

فَأَنبَتْنَا فِيهَا حَبًّا :  (پس در آن دانه رويانيديم)

وَعِنَبًا وَقَضْبًا : ( مثل ) انگور و سبزيجات

وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا : و درخت زيتون و درخت خرما

وَحَدَائِقَ غُلْبًا: و ساير درختان و باغها پرداخت

مَّتَاعًا لَّكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ: كه اين طعامي باشد ( اي انسان) هم براي شما و هم براي چهار پايان شما

فَأَنبَتْنَا فِيهَا حَبًّا، پس در آن زمين ( زمين فرسايش يافته و خاك توليد شده ) رويانيدم دانه (جو، گندم و امثال آن)

در ادامه آيات خداوند كريم باتوجه به اين تذكر و فرايند نزول باران ، شكاف سنگ و فرسايش و توليد خاك و گياه به حيات انسان و ساير موجودات ، اشاره مي‌كند كه همانطور كه اين حيات دنيوي شكل گرفت، حيات اخروي يعني قيامت نيز در انتظار اعمال شما خواهد بود. بهترين راه نجات نيز پند گرفتن از آيات قرآن است همانطور كه در ابتداي سوره آمده است. فَمَن شَاء ذَكَرَهُ پس هر كه خواهد آن را ياد كند ( از قران پند گيرد).  فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ: آن قران و پند نوشته شده در صحيفه‌ها و نامه‌هاي گروهي ( نزد خداي تعالي ) است.

مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ: بند مرتبه و پاكيزه است .

بِأَيْدِي سَفَرَةٍ: ( آن صحيفه‌ها) نوشته شده به دست نويسندگان ‌( فرشتگان) كه

كِرَامٍ بَرَرَةٍ : ارجمندان ( نزد خداوند تعالي و ) نيكوكاران ( مطيع و فرمانبر) اند

قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَكْفَرَهُ: مرگ بر انساني كه نمي‌انديشد، كافر و منكر به قرآن چه چيز او را با اين همه نعمت ناسپاس گردانيد .

 


نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 14:1 توسط عليرضا الماسوندي| |

 "and He it is who sends the winds as heralds of glad tidings, going before his mercy, and we send down pure water from the Sky,"

2010 , March 22, clean water for a healthy world

"And He it is who sends the winds as heralds of glad tidings, going before His mercy, and we send down pure water from the sky,"

The international observance of world water Day is an initiative that grew out of the 21st Agenda in 1992 United Nations Conference on Environment and Development (UNCED) in Brazil.

Each year, a theme has been chosen for the special and important role of water from 1993. 2010 theme was "Clean water for a health world".

The themes for the "world water Day" during last years were as follows:

Water and public challenges (1994)

Women and water (1995)

Water for Thirsty Cities (1996)

The World's Water:

Is there Enough? (199)

Groundwater:

The Invisible Resource (1998)

Everyone Lives Downstream (1999)

Water for the 21St Century(2000)

Water for health (2001)

Water for Development (2002)

Water for the future (2003)

Water and Disasters (2004)

Water for life (2005)

Water and culture (2006)

Coping with Water Scarcity (2007)

Sanitation (2008)

Tran boundary Water (2009)

Clean water for a healthy world (2010)

This special attention to water as the origin of life and its significant role in different yearly themes during the years 1992 to 2010 on 22 March is the most considerable challenge of mankind in the world.

Developed countries and even some developing countries have carried out substructure, hardware, and software work related to the importance and value of water from the qualitative and quantitative viewpoints and its role in economic, social, security, environmental, political, health, and treatment issues for optimal consumption and sustainable development in the environment. However, Iran, unfortunately, has paid the least attention to this divine valuable blessing by irregular consumption in agricultural, drinking and industrial sectors without consideration of keeping the quality of water.

Resources.

There have been a lot of attention, emphasis, commands, and prohibitions about water and its operation in the Islamic commandments and also Iranian culture in comparison with other religions and cultures.

Despite the fact that our Supreme Leader has emphasized reforming the consumption pattern of water, irregular consumption, illegal withdrawal of groundwater resources, and wasting are observed.

Won't we be asked about the utilization of water in the resurrection? Our view towards utilization and conservation of water resources quality should be a divine and quaint  view.

Water pollution and its source.

Water pollution is increase in the amounts of different chemical, physical, and biological salts which cause water's properties to change and make it non-consumable.

Pollution source

There are two kinds of pollutions in the environment:

1.    Point source

2.    Non – point source

Point source: such as flow of wastewater or sewage of an industrial factory into rivers, springs, and or quaint s.

Non-point source: such as soil pollution by agricultural pesticides and chemical fertilizers and or natural formation in the environment or inappropriate withdrawal of mines, especially coal mines which cause pollution in the time of raining and surface runoff toward the surface.

And or ground water resources. And by withdrawal of coal mines, it may cause pollution by combining Iron Disulfide with water which make a new chemical material named sulfide Acid. Besides, prevention of point pollution is definitely easier than prevention of environmental pollution.

Fundamental measures have been taken  place for prevention of pollution source based on necessities and rules in both fields in developed countries.

In Iran, also, there are legal necessities and support facilities for the conservation of environment and water resources quality:

-   Principle 50 of constitution (conservation of the environment is a public duty).

-  The third program, chapter" c ",article 104 (penalizing productive units and units which increase pollution).

-  The third program, article 105 (environmental evaluation of development plans).

-   The third program, note 2, article 106 (creation and expansion of pollutant sources measuring networks).

-    The third program, article 134 (issuing license of big units' water resources operation depending on the implementation of water water collection, disposal, and treatment system.

-         The fourth program, article 60 (enforcement and empowerment of structures related to the environment and water resources).

-         The fourth program, article 59 (issue of environmental values)

-         The fourth program, article 20 (confirmation of article 134 of the third program law).

-         The fourth program, chapter "a", article 64 (public awareness raising about prevention of pollution).

-         The fourth program, article 71 (evaluation of environmental effects)

-         The fourth program, article 17 (sect oral and inter-sect oral documentation related to the fourth program, document of environment and water resources management).

In spite of all these rules, water has caused us not to observe the environmental issues?

The culture of qualitative and quantitative value of water should be institutionalized and turned into beliefs and habits.

Challenges on water resources quality management

1.    Increasing development of demand considering the population growth.

2.    Weakness in prevention, control, and supervision mechanisms

3.    Weakness of public participation attraction mechanism in qualitative and quantitative conservation and operation.

4.    Interference of duties

5.    Non-optimal utilization of agricultural pesticides and fertilizers

6.    Discharge of drained water and sewage into water resources

7.    Illegal construction in the limits of rivers

8.    Insanitary waste disposal

9.    Lack of statistical and informational background about water and soil resources quality.

Strategies for meeting the challenges.

1.    Toraise the culture of optimal utilization and consumption of water from the qualitative and quantitative viewpoints.

2.    Thr role of media and TV in raising the cultural over quality and quantity of water

3.    Establishment of environment and water resources quality management system.

4.    To compile new rules and heavy fines for preventing nonobservance of qualitative and quantitative issues of water

5.    To compile and implement comprehensive program of quality management with the cooperation of all organizations.

6.    Establishment and development of water quality monitoring system and zoning.

The country's water resources quality.

7.To control pollution from its sources and the program of legal implementation in this field.

8.To observe the standards.

9. Required supervision on the observance of rules and standards of waste water treatment plants, waste water disposal, industrial sewage and so on.


نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 13:57 توسط عليرضا الماسوندي| |

The objective of religion is human's perfection and prophets have come to help mankind to approach to the human transcendence.

In chapter "Alta bah" ,god points………

(3) Morality in Islam

"But the work of God is exalted to the heights: for God is Exalted in might, wise."

The objective of religion is human's perfection and prophets have come to help mankind to approach to the human transcendence.

In chapter "Alta bah" ,God points that prophet is from among you, for you, if you become worried, he will become worried too; prophet's attempt is to help you have a good life. After" Ohodwar", some verses were sent which have this meaning: God created the prophet kind and He forgave those who had left the prophet alone; pardon them and ask forgiveness for them and take counsel with them in the matter. It hasn't been seen in any document that Islam's prophet Mohammad.

Has had a hash behavior with people.

In the resurrection day, Islam's honorable prophet asks God to give  the authority of his followers' track records to him in order to keep their reputation.

Three things are important in Islam: people's blood, wealth, and reputation.

Prophet Mohammad says a person who is lowly to you, is great to God. Mercy and kindness are the initial conditions of Islam. God has pointed to this attribute which is one of His attributes while sending his verse to his prophet:" In the name of God, the kind, the kind, the merciful"

God stared by introducing himself" the kind, the merciful" and this is a duty for all people. Imam Mohammad Bagger states that God likes people who have a sense of humor, or course in the case that they do not commit sins such as cursing, mocking, and backbiting.

There are many tools for measuring dimension, and weight of materials. The question is whether there are any tools for the evaluation of people 's behavior and manner.

Scientists of morality say that criteria for evaluating morality are others' judgment and description. They may describe you as honest or liar, kind or unkind, stingy or generous, proud or modest, harsh or kind, avenger and revengeful or forgiving and manly.

People's expression is the best evaluation in this respect. So if they want to know about their behavior and manner, they sould understand others' view and description about themselves. Imam Ali (Peace be upon him) says: knowing yourself is the best knowledge and insight.

 They way of knowing God is knowing yourself. Knowing yourself needs instruments, and the instruments are people. The prophet Moses asked God if He had been a man and He had had a God, what would He have done to approach His God? God answered that in this case, He would do service for people and their satisfaction.

What is meant by" doing service for people"? it means being server, not master; it means being humble, having generosity and forgiveness the way that Imam Ali would do. He and prophet Mohammad would devote their time, life and possessions to people.

If we want to evaluate each person's human qualities, we should understand how people judge him. One of the signs of a complete person is giving priority to others. Are we like this? Do we follow this criterion in our deeds? Or do we always think that we are the best and whatever we say and judge, is correct?

God's command to the honorable prophet of Islam who was aware of all the universe's sciences is to consult with others in all affairs.

Prophet Mohammad was never snob and always considered himself in the lowest levels of society. The first snob creature was satan.

(God) said: "what prevented thee from bowing down when I commanded thee? He said: " I am better than he: thou didst creat me from fire, and him from clay."

Satan was expelled from the sight of God and his rank descended. A proud and prejudiced person is out of the sight of God and people and lives in the nadir.

As mentioned above, the assessment tools of manner and behavior are people themselves and their description and in people's opinion, a biased and proud person with low attributes will never be approved. Vitality and sweetness of life is good morality. Human body needs nourishment to be alive, likewise, human's spirit will be healthy and free in the case that his behavior with people is good, his speaking is polite, and his deed is with sacrifice.

If any one is asked the question whether he wants to be captured or free, he would definitely say "free". If he is asked whether he likes sweet or bitter taste? H would answer "sweet". Thus, what is required for sweetness is good moral.

What is the meaning of Moslem? It is taken from two words of "human" and "Islam".

In Farsi ,  it is "Muscleman" which is taken from these two words: "Ensign" and "Islam".

Among the human qualities are manner, behavior, patience, sacrifice, and good morality or in other words, manner without prejudice, pride, envy, and wrath. The former are divine attributes and the latter are devilish.

"In the name of God, Most Gracious, Most Merciful.

I seek refuge with the Lord and Cherisher of Mankind,

The king (or Ruler) of Mankind,

The God (or Judge) of Mankind,

Form the mischief of the Whisperer (of Evil), who withdraws (after his whisper),

(The same) who whispers into the hearts of mankind,"


نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 13:51 توسط عليرضا الماسوندي| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin